کمی به عقب برگردیم، به اواخر دهه 2000 و اوایل دهه 2010، چند سال پیش از شکلگیری دوگانهی جذاب «گواردیولا- کلوپ». هنوز آنقدر فراموشکار نشدیم که جدالهای بی پایان گواردیولا با مرد پرتغالی را از یاد ببریم. از ژوزه مورینیوی همیشه جنجالی صحبت میکنیم؛ از آقای خاص؛ سرمربی بیکار امروز و قطب انکارنشدنی مربیگری فوتبال دنیا در کمتر از یک دهه پیش.
ژوزهای که در قامت یک ضدقهرمان کاریزماتیک هیبت ابرقهرمانانه پپ گواردیولای بارسلونا را به چالش میکشید و "جوکر"وار بر علیه تیکی تاکای چشمنواز بارسا شورش میکرد. گاهی شکست میخورد و 5 تایی میشد و گاهی بارسای رویایی را متوقف میکرد. برای بسیاری منفور بود و روی اعصاب و برای گروهی دیگر منتهای جذابیت. با پورتوی متوسط قهرمان اروپا میشد و چلسی را به اوج فوتبال انگلستان میرساند. با اینتر سهگانه کسب میکرد و در رئال رخ به رخ با کاتالونیا دوئل میکرد. ژوزه را حتی در دوران ناموفق در چلسی و روزگار ناامیدکننده در یونایتد هم جذاب مییافتیم.
مورینیو را متخصص تخریب رقبا میدانستیم، صاحب اندیشههای دفاعی و استفاده از ضدحملات و حملات سریع؛ استاد مسلم جنگهای روانی و ماکیاولیستیترین مربی فوتبال که برای کسب نتیجه دست به هر کاری میزد. حتی عبارت ضدفوتبال را هم بیشتر از هر کسی به او نسبت میدادیم. اما در ورای تمام این عبارات مثبت و بیشتر منفی، چقدر برایش دلتنگیم. در میان ابرقهرمانانی چون کلوپ و گواردیولا، چقدر جای خالی یک ضدقهرمان دوستداشتنی احساس میشود.
بله آقای مورینیو، جایگاه شما استودیوی اسکای اسپرت نیست، جایگاه شما یک نیمکت هیجانانگیز در لیگ برتر یا سری آ و یا لالیگاست. ما شما را در حال کری خواندن برای پپ و یا جنگ لفظی با داوران، بیشتر از اجرای تحلیلهای تلویزیونی دوست داریم. هرچه زودتر برای بازگشت آماده شوید که برای بازنشستگی هنوز خیلی زود است.



