با تیر و کمان کودکی ام در کوچه باغ های قدیمی در انبوه درختان باران خورده سینه گنجشکی را نشانه گرفته بودم که عاشق تو شدم . گنجشک بر شانه ام نشست و من شکارچی ماهری شدم از آن پس هرگز به شکار پرنده ای نرفتم . هروقت دلتنگم آواز میخوانم پرنده می آید، پرنده می نشیند، پرنده را می بویم، پرنده را می بوسم، پرنده را رها میکنم . و چون شکار دیگری میشود کودکی ام را میبینم در کوچه باغ های قدیمی در کنار دیوار های باران خورده با بوی کاهگل و آواز پرنده به خود می پیچد و گریه میکند . های آواز چقدر تو را دوست دارم

در کوچه باغ های کودکیم...
۳۶٬۳۸۷ بازدیدجمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸ - 0۵:۴۲
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


