شب هست همه جا تاریک ترسی دردلش دارد تنها دربیابانی نشسته درحالی که پدرمادرش  کشته شدن وخانه قدیمی دلگرمی هایش خندهایش ویران شده وجامانده احساس سردی میکندبدنش زخمی شده وگرسنه روبه آسمان میکند وازدنیای کوچیک روی زمین می نالدوبه خدایش میگوید کسی هست  دراین دنیا از وضع ما راضی باشد خوشحالی کندوسپس به راحتی قضاوت کندسرش رابرزمین میگذاردومیخوابدوخوابی برای همیشه برای راحتی .نوشته از موجی طرفداری