تو مطالب کاربران دیدم یکی نوشته بود خاطرات دبیرستان یا دانشگاهی بگید که من یادش افتادم. سال ۸۳ بود، اون موقع با همسر فعلیم یه جورایی نامزد طور بودیم، یعنی خانواده‌ها می‌دونستند ولی هنوز خواستگاری رسمی نکرده بودیم. دانشگاه هم تموم شده بود و به اصرار یکی از دخترهایی که سالها با اکیپ اونا دوست بودم رفتم به مهمونی خداحافظی و آخرین دورهمی پس از ۵ سال زندگی مشترک. (جریان زندگی مشترک و خونه دانشجویی خاصی که داشتیم رو بعدا اگه حسش بود می‌گم). وسطای مهمونی بود که زنم اس ام اس داد کجایی و در چه حالی؟ منم نوشتم با بهنام (دوست صمیمی و همسایه مون که زنم اونو کامل می‌شناخت) بیلیاردیم. اون باشگاهی که عموما برای بیلیارد می‌رفتیم چون زیرزمین بود موبایل من خوب آنتن نمی‌داد و زنم اگه کاری داشت به گوشی بهنام زنگ می‌زد و با هم حرف می‌زدیم. 

منم برای اینکه گوشی بیاد دست بهنام بهش اس دادم که من با فلانی و فلانی برای مهمونی آخر خونه فلانی هستیم، به زنم گفتم با هم بیلیاردیم، اگه زنگ زد بپیوند، بگو رفته بالا یا دستشویی.

بعد پنج دقیقه یهو زنم اس داد که به من چه تو کجایی و داری چیکار میکنی و اونجا بود که فهمیدم به جای بهنام اس ام اس را واسه زنم فرستادم