خب گفتم دیگه یکم ته اون ماجرا مونده و تا گرمم بنویسم، وگرنه منِ شیرازی موتورم خاموش بشه، میرم توی خواب زمستانی که خرسا پیشش سحرخیزن ? ( البته به شیرازیا برنخوره، ما مخلصیم).

 

خب، طرفای 4 صبح بود که شدیم اولین مشتری کله پاچه ای توی ناصرخسرو. زدیم بر بدن و تا میتونستیم کشش دادیم، چون جا نداشتیم و حسابی خسته بودیم. دیگه شرافتا نمیشد کشش داد و صاحب مغازه چنان نگاه سنگینی بهمون کرد که از رو رفتیم. گلاب به روتون، دستشوییمون میومد و هیچ جا هم نداشتیم که بریم. مسجد و ... اطرافم بسته بود. مخمونم کامل هنگ کرده بود. باور میکنید که شیش تا جوون بخاطر دستشویی بلند شدیم و راه افتادیم که دستشویی پیدا کنیم و سر از میدون تجریش و امام زاده صالح (ع) درآوردیم؟؟!!!???

خدایی مخمون کار نمیکرد که راه بهتری پیدا کنیم وگرنه انقدرا هم خنگ نیستیم?. چون باید جایی میرفتیم که ریسک نداشتن دستشوییش صفر باشه ?. اوضاعی بود خلاصه.  با مترو رفتیم میدون تجریش و کلی مکافات کشیدیم تا دستشویی عمومیشو پیدا کنیم. رفتیم و بعدشم با بچه ها رفتیم زیارت. انقدر خسته و خواب آلود بودیم که پهن شدیم و خادما بعد از دو سه بار تذکر خیلی محترمانه انداختنمون بیرون و گفتن برید بیرون فرش پهن میکنیم و همونجا بخوابید. ولی نامردا کاری نکردن? انقدر خسته بودیم که دیگه به هم میپریدیم...

گفتیم چیکار کنیم؟!

مشورت کردیم و چون میدونستیم بلیت شیراز چند ساعت دیگست، گفتیم بریم دربند ( همون میدون تجریشه). رفتیم بالا و توی کافه هاش. پولم که نداشتیم. فقط یه چایی سفارش دادیم تا بذارن بشینیم. یکی از بچه ها که عتیقه ایه برای خودش گفت: میخواین یه کاری بکنم تا یه ساعت بخوابید؟! ما هم چون به عتیقگیش یقین داشتیم، گفتیم برو توی کارش. پولامونو گذاشتیم روی هم و یه قلیون سفارش داد. گفت من پوزیشن قلیونو میگیرم و لوله قلیونو میارمش دم دهن و پامم میذارم روی پام و جوری میخوابم که نفهمه ( این رفیقمون با هر حالتی خوابش میبره?? نشسته توی مترو، حالت 60 درجه زاویه بین کمرش و زمینو میگم، یا حتی کنار رودخونه تجریش، دستشو قفل کرده بود به یه میله و خوابید که اگه میفتاد فاتحه، خلاصه اعجوبه ایه?).

رفیقمون با همون پوزیشن خوابید و ما هم یه ساعتی حداقل خوابیدیم. زغال که کامل خاکستر شد برگشتیم پایین و یکم معطل شدیم به دلایلی ( داستان خودشو داره?) و رفیقمونم که لب رودخونه خروشان جوری خوابیده بود که هر کی رد میشد، یه دعا براش میکرد و برای ما هم طلب صبر میکردن مردم?.

خلاصه خرد و خسته اومدیم ترمینال جنوب و بلیتو خریدیم و حرکت کردیم. من بی خوابی دارم و توی رختخواب خونه هم حداقل دو تا سه ساعت طول میکشه تا بخوابم ( چه خسته باشم چه عادی). توی اتوبوس که خیلی خیلی سخت. ولی ببینید جوری آش و لاش بودم که وقتی اتوبوس حرکت کرد خوابیدم و دقیقا 11 ساعت بعد، توی مقصد بیدار شدم. اونم یکی از بچه ها بیدارم کرد ( بهترین خوابای عمرم مربوط به همین سفره?)

 

این سفر، خیلی برام خاطره انگیزه و مهم ترین دلیلش سادگی و دلپاکی بچه ها بود. دمشون گرم. خدا هم که همیشه هوامونو داشته. انشالله همیشه خدا هوامونو داشته باشه ( که البته داره، ما باید دست خدا رو روی دوشمون حس کنیم و بهش توجه کنیم)

مخلص همگی...