اختصاصی طرفداری- خدا می داند برای کسی که حتی برای بیست و چهار ساعت طعم زندگی شاهی و اربابی را چشیده باشد چقدر دشوار است پایین آمدن از آن بالا بالاها و پیوستن به خیلی بی شمارِ معمولی ها.
در توضیح وضعیت این روزهای میلان این جمله را زیاد شنیدیم که میلان باید مراقب باشد، باید مراقب باشد که به سرنوشت لیورپول دچار نشود که مشخصا یک قیاس کاملا مع الفارغ است. از منظر هواداری و طرفداری، پیرمردهایِ چروکیده انگلیسیِ جنگ جهانی دیده را که فاکتور بگیریم، عموم نسل نوی طرفداران لیورپول در اقصی نقاط کره زمین کمترین تصور روشنی از روزهای درخشان تاریخی خود ندارند و اساسا آن روزها را ندیده اند، در حالی که این سمت قصه داریم در مورد تیمی حرف می زنیم که توی همین قرن بیستم و یکم، توی تلویزیون رنگی و فرمت جدید چمپیونزلیگ سه بار طعم حضور در فینال مهم ترین تورنمنت اروپایی را در پنج فصل چشیده و دوبارش را هم برنده بیرون آمده. طرفداران میلان با گوش های خودشان شنیدند که وقتی کشتی کهکشانی ها توی یخبندان کیف قندیل بسته بود گزارشگر بازی گفت ستاره جوان دینامو، آندری شوچنکوی اوکراینی را میلان از همین حالا خریده. آنها با چشم های خودشان دیدند که جوان اول سلسائو، الکساندر پاتو میلان را بالاتر از رئال مادرید بزرگ انتخاب کرد. داریم در مورد طرفدارانی حرف می زنیم که پیراهنی که امروز توی تن هاکان چالهان اوغلو زار می زند را بر تن برلیان فوتبال پرتغالی دیده اند.
واقعیت این است که میلان در مسیری مشابه منچستر یونایتد مدام در حال شانه به شانه شدن از رخوتی به رخوت دیگری است. علاجی در کار نیست، تنها گذر زمان است، آن هم به بیهوده ترین شکل ممکن. منجیانِ احتمالی میلان هر روز تعداشان کمتر و کمتر می شود و رقبا لحظه به لحظه قوی تر. همین چند روز پیش خبر اختصاص سیصد میلیون یورو به بودجه تابستانی یوونتوس برای خرید رونالدوی بعدی فوتبال اروپا روی پیشخوان روزنامه ها چشم ها را دوباره به سمت تورین خیره کرد. منجنیق آتشبار تورینی ها امروز دیواره های مادرید و بارسلونا را در حالی هدف گرفته که بانوی پیر پس از یک دهه حاکمیت مطلق در فوتبال ایتالیا، حالا به قدرت نمایی در دهه بعدی فوتبال اروپا فکر می کند. با برنامه به فردا فکر می کند. در همین حوالی رقیب همشهری یعنی اینتر میلان با انتخاب هوشمندانه کونته در تابستان قبل و دست به جیب شدن های به جا و به اندازه اش با سرعت تمام در حال بازگشت به گذشته است و تا اینجای فصل هم حقیقتا نمره قبولی گرفته و درست وسط این روزها طرفداران میلان، مقصد اول و آخر استعدادهای جوان برزیلی حالا برای خرید بازیکنان مازاد سایر تیم ها رویا می بافند و از همه این ها تلخ تر اینکه اگر تعارف را کنار بگذاریم به نظر می رسد "حداقل تا امروز" از زوانمیر بوبان و پائولو مالدینی افسانه ای هم آبی آنچنان گرم نشده.

این حرف ها را از سر برانگیختن حس ترحم یا کنار هم چیدن واژه ها روی یک فاز نوستالژیک ننوشتم. دارم از مفهوم خطرناکی به نام تعلق خاطر حرف میزنم، از وابستگی، از هم بستگی میان دو متغیر که اولیش حالِ خوب و بد ماست و دومیش نتیجه گیری یک تیم آن سر دنیا. دو متغیر که بالا و پایین رفتن یکی آن دیگری را دگرگون می کند. اینکه فوتبال با همه خوبی هاش چه پتانسیل عجیبی برای زایش تراژدی دارد. آدم فرعون هزاره های گمشده تاریخ هم که باشد کارش که بیخ پیدا می کند برای نجات نیازمند سینوهه ای است که بیاید جمجمه اش را بشکافد تا بخارهای سمی از سرش بزند بیرون. الاکلنگ سرنوشت چهار پنج میلیارد سال، برده دارانه در حال انجام وظیفه است و بالا و پایینِ زندگی، به فراخور شرایط، نوبتی سراغ تمدن ها، ملت ها و تیم ها می آید و همگی می دانیم که همانطور که نوبت تمدن و ملت ما شد، دیر یا زود نوبت تیم های ما هم می شود. احساس می کنم امروز هضم تصمیم کارلوس روآی آرژانتینی برایم ساده تراست. چه ادیان ها و مذاهبِ چند هزار ساله ابراهیمی و چه عرفان های لایت قرن بیست و یکمی همه و همه روی یک اصل اتفاق نظر دارند: پله آخر انسان برای جهش از زمین به آسمان، رهایی است. رهایی از تعلقات، رهایی از محبوب ترین دوست داشتنی ها و قربانی کردن آن.
بد به حال ما که خوب و بد حالمان گره خورده به ساق های یازده نفر آن سر دنیاست. همانی که حافظ گفت، عشق آسان نمود اول ولی...، لعنت به این وابستگی، اصلا لعنت به هر چه وابستگی.



