یک داستان خواندنی از #ناصرخان_حجازی ? حجازی و شاگردانش به خوزستان میروند، فرودگاه جای سوزن انداختن ندارد مثل همیشه چه فوتبالی و چه غیرفوتبالی برای استقبال از پاک ترین چهره ورزشی تاریخ فوتبال آسیا به فرودگاه رفته بودند. حجازی وارد اتوبوس میشود تا همراه تیم به هتل برود، فردی که از کارکنان فرودگاه بود حجازی را صدا میزند و با فریاد ناصرخان ناصرخان گویان به شیشه های اتوبوس می کوبد. حجازی به راننده اتوبوس می گوید که بایستید، آن فرد را به داخل اتوبوس می آوردند و اتفاق جالبی رخ میدهد. آن فرد برادر غلامرضا قوچانی بود، دلاوری که از خاکش دفاع کرد و پاهایش را فدای وطن کرد. او به حجازی میگوید خودم فوتبالی نیستم اما برادرم که جانباز است عاشق شماست اگر میشود اجازه بدهید شب او را به هتل بیاورم و با شما عکس بگیرد. حجازی جوابی میدهد که هیچکس انتظارش را نداشت، او بلافاصله از اتوبوس پیاده میشود و به آن فرد می گوید وظیفه من است به دیدار این قهرمان بیایم، تلفن بزن و بگو به عیادتش میرویم. حجازی تیمش را تنها میگذارد و به دیدار قهرمانی میرود که حجازی را قهرمان زندگی اش میداند.  ناصرخان، روزت مبارک? روز مربی را فقط باید به تو تبریک گفت که مربی فوتبال، انسانیت و شرافت بودی? حجازی رفت اما مکتبش را به جا گذاشت...

#مکتب_شرافت

#اسطوره_تاج

#اسطوره_استقلال

#عقاب

#اسطوره

#روز_مربی

روزت مبارک مربی و اسطوره بی تکرار??