? من یه برادر داشتم یادم میاد صمیمی ترین دوست من برادرم بود اما از دستش دادم... ماجرای از دست برادرم این بود که ما وقتی خیلی بچه بودیم تو خونهی قدیمی که مزرعه داشت زندگی میکردیم، ته مزرعه یه کلبه چوبی خیلی قدیمی بود که پدرم تمام پنجره هاشو سیاه کرده بود و روزی شاید ده بار میگفت هرگز حتی نزدیک اون کلبه هم نشید نمیدونم چرا ولی اون کلبه ترسناک ترین جای دنیا بود چون پدرم جوری با ما سر اون کلبه رفتار میکرد که انگار دشمنش هستیم. حتی وقتی یک بار توپم افتاد نزدیک کلبه تا برم برش دارم پدرم از پنجره خونه منو دید و بدو بدو اومد دنبالم و آنقدر منو کتک زد که از حال رفتم و بعدش گفت: دفعه بعد حتی نزدیک کلبه شی پوستت رو واقعا میکنم، قسم میخورم پوستت رو میکنم ...! چند بار مادرمم اشتباهی و یا وقتی حواسش نبود اسم اون کلبه رو آورد و مادرم رو هم کتک زد چون فقط اسم اون کلبه رو به زبونش اورده بود.
? یه روز صبح برادرم رو دیدم که داره نزدیک کلبه میشه تا از پنجره اتاقم دیدمش زود رفتم سمتش بهش گفتم داری چه غلطی میکنی؟! مگه بابا نگفته حتی نزدیک کلبه هم نشیم؟ باور کن بابا هممون رو میکشه، گفت نگاه کن در کلبه بازه میخام برم توش و ببینم چه خبره. من اونقدر ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود و نمیتونستم جلوشو بگیرم واسه همین سریع به اتاقم برگشتم و تا شب از اتاقم بیرون نیومدم وقتی از اتاق بیرون اومدم شب شده بود و نزدیک شام بود، رفتم توی آشپزخونه و دیدم پدر و مادرم سر میز نشستن و 3 تا بشقاب روی میز هستش، توی هر بشقاب چند تکه گوشت بود... مادرم چشماش خون و پر از اشک بود. پدرمم داشت با میل غذا میخورد. گفتم برادرم کجاست ؟ پدرم با تعجب گفت کدوم برادر؟! ما جز تو پسری نداشتیم، و تو هم برادری نداشتی و نداری خب ؟ اما من میدونم یه برادر داشتم همیشه...! ?



