ناگهان محو شدم در تالاب خاطرات
شاید هم اسیر باتلاق نامردان شدم
روزگاری داشتم اینجا ،دنیا وفا نداره ما هر کی که یه مدتی کنج عزلت گزید رفتیم رو دیوارش ازش یادی کردیم
اما هیچ کس رو دیوار من نیومد یادگاری هم بنویسه
سرنوشت اون روستایی رو گرفتم که وقتی رفت خونه اون یارو شهریه آدرس کبابی سر کوچه رو داد ،حاجی ما محتاج نیستیم یا گرسنه فقط انتظار رفاقت داشتیم


