داشتم درمزرعه آب به درختان میدادم وگاهی شب ها هم اونجابودم چونکه نزدیک یک قبرستان قدیمی بودیم همیشه ترس داشتم تااینکه یک شب صداهای ازطرف مقبره اومدازترس نمیخواستم سرم رابرگردانم ولی ازروی کنجکاوی نگاه کردم زیاد فاصلهی نبود دیدم که یک پیرزن سرش به پاین بود باموهای پریشان سرش به پایین بودولی ایستاده بود اززیر موهای که جلوسرش بود نگاهم میکردازحال رفتم تا اینکه صبح پسرانم مراپیدا کردن وچندروزمریض بودم وهنوز هم توتاریکی ترس دارم .این واقعیته ازیه آدم کاملا درست وبزرگی که همه جریانش رومیدونن شنیدم نه معتاد بود نه چیزی میزدپاک پاک بود لطفا مزه نریزیداگ خاطرهی دارید بگید