عکس بی ربط فقط برا‌ی‌به وجود اوردن ترس

?#داستان ترسناک?

#کاملا_واقعی‌

بعد از ظهر که شد خوابیدم... بیدار شدم نمیدونستم ساعت چنده هوا گرگ و میش بود صدای شستن ظرف میومد مامانم صدام کرد داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که یکدفعه مامانم از تو اتاق گفت نرو اونجا منم صداشو شنیدم ترسیده بودم موبایلم زنگ خورد برگشتم تو اتاقم دیدم  مامانم داره زنگ میزنه از شدت داشتم میلرزیدم گوشیو برداشتم پشت خط مامانم بود گفت رفتم خرید زیر غذا رو کم کن تا بیام و قطع کرد... آروم آروم رفتم سمت آشپزخونه کسی اونجا نبود غذایی هم رو گاز نبود اومدم برگردم تو اتاق تا گوشیمو بردارم که دیدم مامانم جلودر وایستاده و داره نگام میکنه واقعا از شدت ترس نمیدونستم چیکار کنم رفتم از تو آشپزخونه چاقو برداشتم? بش گفتم اگه مامانمی بگو دیشب شام چی درست کردی؟ هیچی نمیگفت چشاش قرمز شد دستشو دراز کرد گفت بیا باهم بریم گفتم نیا جلو ، "داغی عجیبی از سمتش احساس میکردم" از تو اتاق مامانم بهش حمله کرد و با گلدون زد تو سرش در یک لحظه ناپدید شد... مامانم گفت کشتمش بالاخره بچه که بودی یک جن ازت خوشش اومده بود از اون موقع تو هر شرایطی دنبال دزدیدنت بود و امروز خودشو شبیه من کرده بود که تونستم بالاخره اونو بکشم عجیب بود احساس کردم مامانمم داغه ازش پرسیدم مامان دیشب شام  چی درست کردی؟؟؟ گفت پسرم بهم شک داری چاقو رو تو شکمش کردم گفتم آره...  خون سیاهی ازش اومد و شبهی ازش فرار کرد . جنازش افتاد رو زمین "محمد ناصری بستری در تیمارستان فارابی به جرم کشتن مادر خویش"