پیرمردی درروستا زندگی میکردکم بیرون می آمداوهمیشه تنها بودتوجمع خیلی نمی رفت همیشه گوشه گیر بودنه کسی به خانه پیرمردمیرفت ونه پیرمردبه خانه کسی میرفت دوستی هم نداشت ساکنان روستا همیشه از اوترس داشتن ومیدانستند بابقیه فرق داردداستان ازجای شروع میشود که خانه همسایه چندباری دزدی میشود همسایه که چندشب نگهبانی خانه میدهد تا شاید دزد برگردد ازرفتارپیرمرد کنجکاو میشود چونکه اوهمیشه نیمه شب ازخانه بیرون میرفت وصبح باز میگشت یک شب تصمیم میگرد که دنبال پیرمرد برود اوپیرمرد راتعقیب میکند پیرمرد وارد غاری میشود آتشی درون غارروشن هست وکسانی باظاهر وحشتناک دورآتش درحال استخوان خوردن بودند پیرمرد وارد میشودمرد که دست پایش به لرزه افتاده بودن وقتی صحنه رادیدپابه فرار گذاشت ولی دیر شده بود پیرمرد فهمید اجنه هرثانیه جلو او ظاهر میشدند وپیرمرد هم دنبال اومیدوید خود راسرانجام به هر زحمتی  به خانه رساند ماجرا را برای اهالی خانه تعریف کرد فردای آن روز تمام روستا منتظر پیرمرد ماندند ولی اوبرنگشت همه باهم به غار رفتن غار پراز استخوان های قدیمی بود وتارعنکبوت های که انگارتازه پاره شده بودند ولی فردای آن روز مرد همسایه برای همیشه دیوانه میشود.....