با یکی از دوستای صمیمی نصف شبی داشتیم گپ میزدیم بحث رفت سر اتفاقات ماورا طبیعه گفت میخوام یه چیزی رو بهت بگم که تا حالا به کسی نگفتم میگفت حدود 12 سالم بود حدودای عصر بچه بودم مهمون داشتیم همه طبقه پایین بودن من زده بودم تو حیات نشسته بود پایین پله ها ( خونشون هم از حیات یه 10 تا پله میخوره تا برسه به طبقه دوم ) میگفت یه لحظه سرموبند کردم دیدم یکی بالای پله هاست کاملا سیاه پوشیده بود همه جاش سیاه بود و صورتش اصلا معلوم نبود میگفت هر چی سعی کردن نتونستم صورتشو تشخیص بدم انگار اصلا جا صورت سیاهی بود فقط بالای پله ها دستشو رو دیوار کشید یه لحظه تا اومدم وایسم دیدم نیست درست جلوم چشمام تو یه لحظه انگار محو شد رفتم خونه گفتم یکی بالای پله ها هست همه اومدن بیرون خونه رو زیر رو کردن کسی نبود بالای پله ها همون جا که دستشو کشیده بود سه تا خط رو دیوار افتاده بود میگفت هر چی قسم خوردم و گریه کردم کسی حرفمو باور نکرد گفتن کار خودته بعد بیشتر از 10 سال هموز جای اون خط ها همونجا رو دیوار خونشون مونده میگه انقدر خوب اون چیزی که دیدم تو ذهنم مونده میتونم دقیقا شکلشو بکشم برات . من به این چیزها باوری ندارم سعی کردم بهش بگم که اشتباه دیدی شاید دزد بوده یا هر چی ولی نمیدونم میگفت جلوی چشمم محو شد و خط هاش هنوز رو دیوار هست این دوستمون هم خیلی ادم صاف و درستیه این داستان رو هم چون به من خیلی اعتماد داشت گفت بنده خود حتی موقع تعریف کردنش هم میترسید و میلرزید نظر شما چیه ؟
داستان یکی از دوستان ( راست و دروغش پای خودش )
۲۷۷ بازدیدسهشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸ - 0۰:۲۶
دختـر مهتابـــــــــــــــ
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.