از بچگی هم همینجوری بودم ، یادمه عباس شاطر نامی بود که همسایمون بود که دو تا دختر داشت که یکیش مطلقعه بود ، یکی دو سالی بود که از محله ما رفته بودن به یه محله دیگه ، یه روز با موتور تو کوچه دیدمش بهم گفت بیا بریم تو حیاط خونه کمکم کن میخوام سایبان حیاط درست کنم ، خلاصه رفتیم ، رسیدیم گفت تو پیاده شو چوب ها رو آماده کن تا من برم میخ بخرم بیارم ، گفتم باشه تو حیاط مشغول بودم که دختر مطلقعه اش که اسمش معص.. بود صدام کرد گفت احمد آقا بیا یدونه چایی ریختم بخور گفتم ممنون نمیخورم اصرار پشت اصرار که ریختم و بیا بخور خلاصه گفتم باشه گفت پس بیا تو حال بخور گفتم چشم الان میام رفتم نشستم چایی رو آورد ، کور بشم اگه دروغ بگم چادر سفید پوشیده بود با دستاش زد کنار یه شلوارک سیاه پوشیده بود و یه تاب که سینه هاش زده بود بیرون ، تا این سهنه رو دیدم قلبم وایساد سرم رو تا لای پاهام آوردم پایین ...
آخه بدبخت آخه بیچاره آخه نفهم آخه ... چقدر تو بی عرضه ای ، آخه تو مگه حذب الهی ،
اونم دید بخاری از من بلند نمیشه رفت اتاقش منم رفتم حیاط و به بی عرضگی خودم هزار بار نفرین دادم .

