این مراجرای واقعی یکی از دوستان هست ...خانه خرابهی کنارخونمون بود همیشه کنجکاو بودم صاحب خانه پیرمردی بود که چند سال پیش فوت کرده بود وبچهی هم نداشت خانه قدیمی پراز برگ های درختان من همیشه روزها از طبقه بالا که بودم به حیاط خونه قدیمی نگاه میکرم ماجرا ازاونجا شروع شد که عصر توپ فوتبالم افتاد توحیاط همسایه همون حیاط پیرمردفوت کرده من ودوستم بودم ازرودیوار به هرزحمتی خودمو انداختم توحیاط توپ رو پیدا کردم ولی درخونه که باز بود نظرمو جلب کرد ووارد خونه شدم وقتی داخل شدم خانه ترسناک پر از تار عنکبوت آینه ی قدیمی که گوشه اتاق بود نظرم راجلب کرد رفتم نگاهی بندازم وقتی به آینه نگاه کردم یک موجود خیلی ترسناک که با موهای پریشان پشت سرم توآینه  دیدم پابه فرار گذاشتم وداد فریاد به سمت در ولی در بسته شدخود به خود ازحال رفتم وقتی چشمانم راباز کردم دیدم بیمارستان هستم ودوستم که صداهای منو شنیده بود با پدر مادرم بالا سرمم وهنوز زیر نظر روانپزشک هستم وهرروز اونو توخواب میبینم .