بادوستانم تصمیم گرفتیم آخرهفته به شکار بریم همچی آماده کردیم قرار شد یک روز صبح بریم جنگل وشب اونجابخوابیم و فردای اون روز برگردیم سه نفری رفتیم اون روزیه خرگوش وچندتا کبوتر شکارکردیم من هم سگم رو برای شکار وبیرون رفتن همیشه با خودم به همراه داشتم همچی خوب پیش رفت شب شد بعد از شام همه آماده شدیم برای خواب روزخسته کنندهی بودوارد چادر شدیم بجز سگ که بیرون وچادر برای نگهبانی خوابیده بود تقریبا نیمه های شب بود اونقد سگ واق واق کرد که فهمیدم چیزی دیده هیچ وقت سگم اینقدرصدا نمیداد چراغ برداشتم بیرون اومدم سگ تقریبا نگاهش به سه متری بود وصدا میداد هرچقدر نگاه کردم چیزی نبود انگار یه شی نامریی جلوم ایستاده وفقط من اونو نمیبینم دوستان راصدا زدم همه دیدیم تقریبا ترسیده بودیم که یکدفعه سگ چشمانش خیره شد به زیر درخت من هم نور زدم که ایندفعه ما همگی اون رودیدیم یک نفر با ظاهروحشتناک زیر درخت خدای من از ترس همگی برگشتیم به چادروهمدیگه رو محکم بغل کردیم وگریه وسایه هایی روی چادر پیدا میشدوسگ بیشتر صدا میدادوناله های یک زن زنگ زدیم به خونواده هامون همگی با هم اومدن ما برگشتیم خونه دوستانم مریض شدن ودیگه هیچ وقت حالشون خوب نشد من هم هنوز زیر نظر پزشکم .ماجرای واقعی یک دوست .بچه ها همیشه به گربه سگ وحیون ها توجه داشته باشین اونها همیشه میبینن ولی مانه

لطفا کسانی که تنهان نیان ... ماجرای واقعی وقتی اجنه به سراغ سه دوست که برای شکار رفته بودند می آید
۲۲۹ بازدیدشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸ - ۱۷:۵۸


