مسافرانم را رسونده بودم مقصد برای برگشتن همیشه از جاده بیابانی عبور میکردم حدودا نیمه شب بود بین راه بودم که چیزی دیدم جلو جاده نور بالا که زدم یک پیرزن رادیدم که وسط جاده اومد که من نتونم رد شم وسوارش کنم هیچ وقت این موقع شب به دلیل اینکه این جاده راهزن داشت توقف نمیکردم دیگر گفتم ثواب دارد وتک وتنهاست سوارش کردم راه افتادم سلام که کردم چیزی نگفت بعد از کمی که گذشت صحبت هم کردم که کجا میری واینجا چکار میکردی باز هم جوابی نداد گفتم حتما گوشش سنگین هس ولی چیزی نظرم را جلب کرده بود تمام مرا نگاه میکرد از آینه میدیدم که فقط وفقط به من خیره شده هست حتی موقعی که از آینه نگاه میکردم بازهم مستقیما نگاه میکرد کم کم ترسیدم به اولین آبادی که رسیدم به عمد گفتم که اینجا خونه ما هست دیگر نمیتوانم شما را جلوتر ببرم باید پیاده شوید اوپیاده شد هینطور که میرفت یک لحظه چشمم به پاهایش افتاد اوسم داشت تمام تنم لرزید یک لحظه ایستاد سرش رابرگرداند چنان چهره ترسناکی داشت که از هوش رفتم وقتی به هوش آمدم توی بیمارستان بودم خداروشکر یک نفر که از اهالی اونجا به موقع رسید وجانم رانجات دادند وبه موقع بیمارستان رسیدم ولی دیگر نمیتوانم رانندگی کنم چونکه دست وپاهایم نمیتوانم تکون بدم .ماجرای واقعی یک دوست