ای عاقلان در شهر شما، شبگردم و دیوانه، پای جنون آورده مرا، از خانه تا میخانه
همچون صبا افتاد و خیزان، سرگشته و از خود گریزان
مجنون و مست و بی خبر، افتاده ام در رهگذر
شبگردم و دیوانه، شبگردم و دیوانه
ای آشنا، تا کی مرا، سوی جنون می کشانی، افتاده را، دیگر چرا، در خاک و خون می کشانی



