شاید تو دنیا هیچکی نصف اندازه این حس نفرتی که من نسبت به والورده دارم رو نداشته باشه، حسی که به جرئت میگم فراتر از نفرته. یجور حس خاص که نمیتونم توصیفش کنم چون تا قبل از این تجربش نکرده بودم. البته این حس یه حُسنی ام داشت و اونم این بود که بازهم بهم ثابت کرد واقعا با تمام وجودم عاشق بارسام و دردی که میکشم از این بابته که دارم میبینم چجوری عشقم داره نابود میشه و کسی جلودارش نیس.

حاضرم همه چیمو بدم اگه بدونم این موجود و ارباب و دارو دسته منحوص و نمک به حرومشو دیگه بعد از اون نمیبینم اما آرزو برای باخت تیم محض اینکه این جونور رو دیگه بعدش رو نیمکت نبینیم فقط حکم خنجری رو داره که تو دستمونه و با اون قراره شاخه ای رو ببریم که تکیه گاه ماست و روی اون قرار داریم و سرانجامی به مراتب بدتر از درد سقوط و متلاشی شدنمون رو به همراه داره...! میگن نیرویی که قتل یا هر عمل زشت و یا هرچیزی که تاحالا تجربش نکردین رو وا میداره و نمیذاره حتی لحظه ای بهش فکر کنین وقتی یکبار نتونه جلوی شما رو بگیره به راهی هموار برای تکرار تجربه های سختتون تبدیل میشه. این برای این گفته شد که اگه حاضر باشیم قیمت رفتن یه جونور رو با رفتن تیممون به لیگ اروپا بپردازیم لطمه ای بهمون وارد میشه که شاید دیگه هیچوقت بعد از این نشه جبرانش کرد. من نمیدونم تیم تا قبل از این کی به لیگ اروپا رسیده و برام هم مهم نیست اما میدونم با پرستیژ و وضعیت فعلی ای که داریم یا برامون باقی مونده ، رفتنمون به لیگ اروپا تنها شانس حضور تو مراحل حذفی و همینطور حضور بین تیم های برتر اروپایی رو ازمون نمیگیره بلکه صدمات و خساراتش خیلی بیشتر از اونی میشه که بتونیم تصور و تحملشو داشته باشیم. 

مسئله این نیست که اگه ما آرزو نکنیم تیممون ببازه حتما صعود میکنه تنها مسئله ای که هست اینه که اگه این کار ما با سوم شدنمون توگروه تلاقی پیدا کنه باعث میشه تیم به بد باتلاقی فرو بره و تنها کسی که از اون نجات پیدا میکنه همین جونور کریه المنظر بی صفته و اما ما میمونیم و باتلاقی که مسلما دامن مارو هم میگیره اونجوری که نه میتونیم تیممونو نجات بدیم نه خودمون رو