نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود.باید کوتاهش می کردم.مانده بودم معطل تو ان برهوت که جز خودمان کسی نیست،سلمانی از کجا پیدا کنم؟تا اینکه خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی مو ها را اصلاح می کند.رفتم سراغش.دیدم کسی زیر دستش نیست.طمع کردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش.اما کاش نمی نشستم.چشمانتان روز بد نبیند.با هر حرکتی ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم.ماشین نگو تراکتور بگو!به جای بریدن مو ها،غلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!از بار چهارم،هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم.پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد.اما بار اخر کفری شد و گفت تو چت شده سلام می کنی؟گفتم:راستش به پدرم سلام می کنم.پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت چی؟به پدرت سلام می کنی!!!کو پدرت؟؟
اشک چشمانم را گرفتم و گفتم هر بار که شما با ماشینتان موهایم را می کنید پدرم جلو چشمم میاد و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می کنم.
پیرمرد اول چیزی نگفت اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:بشکنه این دست که نمک نداره.
مجبوری نشستم و سیصد،چهارصد بار دیگر به اقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد.


