دیدبانان را گو تا خواب نفریبد

بر چکاد پاسگاه خویش

دل بیدار و سر هشیار

هیچشان جادویی اختر

هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد

بر به کشتیهای خشم بادبان از خون

ما برای «فتح» می­ آییم.