یکی از عزیزان شعری از رودکی گذاشته بود این حکایت کوتاه یادم اومد.. بابام خیلی به رودکی علاقه داره.. قدیما همیشه میگفت یه دختری با خوندن اشعار رودکی عاشقش میشه و میره دنبالش تا پیداش کنه.. خلاصه میبینه یه پیرمرد داغون و لب گوره.. ناامید میشه و تعریف میکنه قضیه رو براش.. رودکی هم میگه.. رودکی را کنون بینی ماه روی؟ ندیدی آن زمان که در خراسان بود