خودمو توی آینه نگاه میکنم , شاید من از معدود کسایی باشم که عاشق لباس فرم کارشونن , شلوار مشکی , پیرهن مردونه‌ی سفید و یه کروات مشکی که من همیشه شل میبندمش . موهام کوتاه و مردونس , به آرایش کردن هم علاقه‌ای ندارم . برای همین معمولا کسایی که گذرا نگاهم میکنن , فکر میکنن که پسرم , یا اگه دقت کنن , میگن که احتمالا اختلال جنسی دارم . بزار بگن ! برام مهم نیست . من و یوهان , توی کافه رستوران "اریکا" گارسونیم . یوهان , تنها کسی که توی این رستوران میشناسمش . اون سفارش‌هارو میگیره و من , غذا‌هارو سر میز‌ها میبرم . برای سهولت و سرعت در انجام کارم , همیشه اسکیت‌هام پامه و هدفونم روی گوشمه . سه ساله که اینجا کار میکنم و تنها سه چیز از این کافه رستوران میدونم , اول اینکه صاحب رستوران , اسم دخترش رو روی اینجا گذشته و اینکه اینجا دوتا قانون خیلی مهم داره , اول اینکه پوشیدن لباس کار الزامی و اجباریِ , و دوم اینکه اینجا "تن فروشی" ممنوعه . امروز , سالگرد پنجمین سالیه که مستقل زندگی میکنم , یه سوئیت اجاره‌ای چهل متری توی خیابون انگلز دارم و تنها خوبیش این که مثل جای قبلی , مجبور نیستم با یه دختر دانشجوی لوس هم خونه باشم ! ا اونجا برام واقعا عذاب آور بود ! بنابراین محل سکونتم رو تغییر دادم و به اجبار , از کار سابقم هم استعفا دادم . صندوقدار یه مارکت بودم . اما این شغلم رو بیشتر دوست دارم ! خیلی بهتر از این که از صبح تا شب پشت یه میز بشینی و خریدهای مردم رو حساب کنی .

 

دیشب , برای اولین بار با یکی از مشتری‌ها برخورد داشتم , که البته کاملا اتفاقی بود . سفارش یکی از میزهارو برده بودم و تو راه برگشت به آشپزخونه بودم که یه دختر تلو تلو خورد و افتاد تو بغلم و منم از پشت خوردم تو دیوار . سرش رو آورده بود بالا و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکرد و بوی گند الکلش رو توی صورتم پخش میکرد . چشماش کاملا خمار بود . برای اولین بار بود که کسی رو اینقدر از نزدیک میدیدم , ناخداگاه چشمام آنالیزش کرد , موهای مجعد خرمایی , پوست گندمی , چهرش اصلا اروپایی نبود . بیشتر شبیه آسیایی ها بود . خط چشم پهن و مشکی , مژه‌های فر خورده و یه برق لب , تمام آرایشش بود . یه مرد از پشت دستش رو کشید , حرفهای مرد رو لب خونی کردم : - بیا بریم -گبی ؟ امی ؟- خیلی زیاده روی کردی ! اسم دختر رو درست متوجه نشدم . بعد هم دستش کشیده شد و به دنبال مرد راه افتاد . از پشت نگاهش کردم ,یه پیرهن کوتاه نقره‌ای تنش بود که به زور , تا زیر باسنش میرسید و پشت کمرش کاملا خالی بود . با کفشهای پاشنه بلندش و حال مستی که داشت , راه رفتن براش حدودا غیر ممکن بود اما اون مرد , که حدودا چهل ساله به نظر میرسید , بی توجه دست دختر رو میکشید و میبردش . از در رستوران خارج شدن و کاملا از دیدم محو شدن . ***

دوباره آخر هفته شده و رستوران بیش از حد شلوغه . یوهان کلافه به نظر میرسه و مدام از این میز به اون میز میره . خودمم دست کمی از اون ندارم . آخره هفته‌ها یه گروه کوچولو میان و کنار رستوران , به طور زنده موسیقی مینوازن . این روز تنها روزی که من هدفون به گوش نیستم ! در حال چیندن سفاش‌ها روی یکی از میز‌ها بودم که یه اسم نظرم رو جلب کرد . یه صدای مردونه گفت : - امی عزیزم , امشب خیلی هات شدی ! و مرد دیگه‌ای حرفش رو تایید کرد : - جان راست میگه امی , امشب یه چیز خاصی شدی ! عادت ندارم خیلی به صورت مشتری‌ها نگاه کنم , اما ناخداگاه سرم رو آوردم بالا و با دیدن دوباره‌ی اون چهره‌ی آسیایی , حالم زیر و رو شد . هیچ کدوم از اون مردها , اونی نبودن که سه چهار روز پیش , همراه اون دختر بودن . اینها , دو تا جنتلمن تمام عیار بودن که یکیشون دستش رو انداخته بود دور شونه‌ی دختر و اون یکی , دستش روی پای لخت دخترک بود . در حالی که محو اون صحنه بودم , مردی که دختر رو بغل کرده بود با حالت جدی و خشمگینی گفت : - به چی نگاه میکنی ؟ میزت رو چیندی , برو گورتو گم کن ! سریع صاف ایستادم , سینی رو گرفتم توی دستم و پاهام رو روی زمین سر دادم و به سمت یوهان رفتم , سینی رو دادم دستش و با سرعت رفتم سمت سرویس بهداشتی مخصوص خدمه . سه چهار بار صورتم رو با آب خنک شستم تا حالم جا اومد . اصلا چرا حالم بد شده بود ؟ اوه ... اگه مستر جانسون (صاحب رستوران) متوجه بشه که یه تن فروش اینجاس , حتما باهاش خیلی بد برخورد میکنه !