خلاصه ای از داستان:

پسری که عاشق کاتبک بود و هرچقدر بهش کاتبک

بهش میدادن سیر نمیشد که دست اخر یه روز میشنوه

یه جایی دارن کاتبک نزری میدن (پاپوش ساخته بودن)

این بنده خدا میره که کاتبک مفت بگیره ادامه ماجرا 

در ویدعو????