توخونمون همیشه یه زیر زمین متروکه بودکه وسایل قدیمی خونمون اونجا بود حتی پدربزرگم که بعد از فوت کردنش اوردیم وسایلشو اونجا گذاشتیم ولی هیچکس نمیرفت من یه روز خونه بودم که ناگهان از زیر زمین انگاریکی داشت وسایلومیریخت بهم من رفتم طرف زیر زمین همیشه یه گربه داشتیم یکم بازیگوش بود فکر کردم کاراونه وارد زیر زمین شدم همجا تاریک بودچراغ دستی که باخودم اورده بودم روشن کردم تار عنکبوت ها روکنار زدم همینجور جلوتر رفتم یک دفعه تلویزیون قدیمی افتاد شکست ترسیدم چیزی نگذشت کمد بزرگ قدیمی تکون خوردناگهان اورادیدم چنان چهره وحشتناک داشت وبه چشمانم نگاه میکردنمیتونستم تکون بخورم بلاخره خودمو ازاون حالت آوردم بیرون پا به فرار گذاشتم دویدم سمت در که پام به یه بند که روزمین کشیده بود گیر کرد افتادم روزمین بیهوش شدم وقتی چشمانم راباز کردم بیمارستان بودم هیچ وقت چهره وحشتناکش رایادم نمیره وهنوز زیر نظر پزشکم اتفاقی که برای یک دوست پیش آمد

لطفا کسانی که تنهان نیان ماجرای واقعی پسری که توی زیر زمین اجنه میبینه....
۶۴۰ بازدیدشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸ - ۱۷:۰۶


