دختر و پسری رو دیدم که در بالکن یه کافه قلیان دود می کردن و به دور از تمام غم و غصه ها توی خلوت خودشون می گفتن و می خندیدن 

کمی جلوتر کنار پارک یه ماشین شاسی بلند مدل بالا نگه داشت دو دختر پیاده شدن با خنده و شوخی هایی که با هم میکردن و صداشون خیابون رو گرفته بود ظاهرا ماشین باباشون رو گرفته بودن برای تفریح ، غرق در یک زندگی پر زرق و برق 

پسر خالم یه نخ سیگار گرفت در حالی که توی تاریکی زیر نم نم باران و سردی هوا کوچه پس کوچه ها رو قدم می زدیم سیگارشو دود میکرد و از خاطراتش توی ترکیه می گفت ظاهرا گوش می دادم ولی انگار جای دیگه ای بودم در آرامش مخفی شده پشت روشنایی چراغ خونه های شیک ، هیاهوی مردمان اطراف ، غرق در افکار گذشته زمانی که بهتر حس رو نسبت به خودم و اطراف داشتم جایی در سن ۱۶-۱۷ سالگی ، قدم می زدم و می رفتم همچون جسمی که تمام حس پنجگانش از هم پاشیده ...

می دونی؟ زندگی هنوز هم جریان داشت با خوبی ها و خوشی هاش هر چند برای بقیه ، ولی برای من شاید مدت ها پیش به پایان رسیده ...