در مورد دختری که ۵ سال توی دلم دوستش داشتم سکوت کردم با خودم عهد بسته بودم تا وقتی که از پس یه سری مشکلات شخصی برنیام زندگی یه نفر دیگه رو درگیر و فدای خودم و مشکلاتم نکنم در حالی که اون دختر گزینه های به مراتب بهتری رو بخاطر من از دست می داد ، دوستش داشتم در سکوت و خلوت خودم لازم نبود در حرف ادعا کنم بلکه در خاموشی باید بهش عمل می کردم ، بغضم ترکید دوست داشتنشو جار زدم زمانی که دیگه دیر شده بود ... اونا نامزد کرده بودن تحمل دیدن این اتفاقات سخت تر از چیزی بود که تصورش رو میکردم فکر می کردم از پسش برمیام ...  از دخترای فامیل بود و در آخر از دیدش شدم پسر بد قصه ها ، پسری که هدفش بازی دادنش بود  "اگه دوستم داشتی پس تا الان چکار میکردی؟" چکار میکردم؟ دیگه چه اهمیتی داشت وقتی که کار از کار گذشته بود و گوشی برای شنیدن وجود نداشت ... الان اون دختر خوشبخته زندگی خوبی داره ، مگه اینو نمی خواستم؟ شاید ... شاید می خواستم خودم خوشبختش کنم ولی چطور می تونستم کسی رو خوشبخت کنم وقتی که خودم احساس خوشبختی نمی کردم؟ آره این اتفاقات برام تلخ بود ولی شکست عشقی تنها مویرگی از شاهرگ مشکلاتم بود ...