از تصور حرفی که زده بود خندم گرفت اما مشتی به بازوش کوبوندم و سهمش فقط چند تا فحش شد !! *** از در رستوران که زدم بیرون صدای جیغ و داد میومد . کنجکاو دنبال صدا گشتم و به کوچه‌ی پشتی رسیدم . سرک کشیدم . دو مرد گلاویز شده بودن و صدای جیغ‌ها آشنا بود . جلوتر رفتم . توی تاریکی مستر جانسون رو دیدم که با یه مرد جوون دعوا میکرد . مرد , یقه‌ی جانسون رو گرفته بود و فریاد میکشید . جانسون هم از وقت استفاده کرد و تو یک حرکت , با پیشونی کوبوند توی دماغ مرد جوون . مرد پخش زمین شدو جانسون نشست روی شکمش و تا میخورد زدش , رفتم جلو و امی رو کشیدم کنار , امی رو به جانسون جیغ میکشید : - لعنتی ولش کن , کشتیش ! جانسون انگار با حرف امی جَری تر شده باشه محکمترین مشتش رو فرود آورد روی گونه‌ی مرد و فریا زد : - اگه یک بار دیگه نزدیکش بشی , زندت نمیزارم , خودت میکشتم عوضی , شنیـــدی ؟ بالاخره از روی شکمش بلند شد و مرد هم وقت رو آزاد دید و فرار کرد و ته کوچه محو شد . جانسون با قدم‌های بلند خودش رو به امی رسوند . گوشه‌ی لبش پاره شده بود و از چشمهای قرمزش خشم میبارید .  سیلی محکمی خوابوند زیر گوش امی , و دخترک روی زمین پرت شد . سریع رفتم جلو و زیر بازوش رو گرفتم تا بلند بشه و در همین حین , جانسون به ماشین نقره‌ای مدل بالاش گاز داد و رفت . موهای امی بهم ریخته شده بود و پاشنه‌ی کفشش هم کنده شده بود و باعث شده بود تا موقع راه رفتن لنگ بزنه . کمکش کردم و تا سر کوچه بردمش : - برات تاکسی میگیرم , برو خونه - من رو ببر زیر زمین تراویس  میشناختمش , جای معروفی بود و به سوئیت من نزدیک . تاکسی توی سکوت فرو رفته بود و امی بیرون رو تماشا میکرد . ماشین , رو به روی زیر زمین متوقف شد و پیاده شدیم . امی به دیوار تکیه داد و کفش‌هاش رو دراورد و با عصبانیت پرت کرد اون طرف خیابون , بعد هم با پای برهنه از پله‌های زیر زمین پایین رفت . من هم دنبالش رفتم .

به محض وارد شدن , صدای سرسام آور موزیک پیچید توی گوشم . نور صورتی کل فضا رو پر کرده بود و عده‌ای , برای خودشون میرقصیدن . مستقیم رفت پشت بار نشست , کنارش نشستم . دختری که توی بار بود انگار میشناختش که بدون سوال , براش نوشیدنی آورد . امی هم شات پشت شات میرفت بالا . این طور خوردن فقط از یه حرفه‌ای بر میومد .  مشغول بازی با لیوان موهیتوم بودم که امی , مست و پاتیل , بهونه‌ی خونش رو گرفت . از دختری که توی بار بود پرسیدم : - میدونی خونش کجاست ؟ خودش اینقدر مسته که هیچی نمیفهمه - من نمیدونم اما هر وقت مست میکرد آژانس میبردش

باورم نمیشد کل شبم رو گذاشتم پای دختری که اصلا نمیشناسمش . تا به اتاقش رسید , روی تختش افتاد و بیهوش شد . کتش رو از تنش دراوردم وپتو رو کشیدم روش . رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم . کلافه دو دوری دور خودم چرخیدم . باید برم ! من دیگه اینجا کاری ندارم . قدم از قدم برنداشته بودم که مثل جن ظاهر شد . کنار در اتاقش ایستاده بود . کشدار گفت : - نـــرو ... به آرایش پخش شده روی صورتش نگاه کردم , و به خط اشک سیاهی که از چشمش روی گونش سرازیر شده بود . چیزی نگفتم و به سمت در قدم برداشتم . صدای شکستن چیزی درجا میخکوبم کرد . برگشتم و دیدم گلدون شکسته رو گرفته توی دستش و روی رگ مچ دست چپش نگه داشته : - اگه بری خودمو میکشم ! چشمهام رو تا حد ممکن باز کردم , داشتم خواب میدیدم ؟ این دختر دیوونه بود ! رفتم جلو و آروم گلدون شکسته رو از دستش گرفتم  : - تو الان مستی امی , برو بخواب , موندن من فایده‌ای نداره جیغ کشید و صدای زنگ دار و نازکش گوشم رو زد : - نرو لعنتی من تنهایی میترسم ! میترسید !؟ از چی ؟ امیِ جسور از چی میترسید ؟ صداش ملتمس شد : - خواهش میکنم ...

کلافه رفتم و نشستم روی مبل تکی توی اتاقش و با حرص گفتم : - باشه , نمیرم , بیا بخواب قدم‌هاش رو آروم و موزون به سمتم برداشت . نگاهش کردم و سرد گفتم : - من مسئول تو و زندگیت و مست کردنات نیستم اما میمونم تا خوابت ببره دستهاش رو گذاشت روی دسته‌های مبل و روی صورتم خم شد . تو چشمهام نگاه کرد , با اخم نگاهش کردم . خودمو آماده کردم برای سِیلی از حرف‌ها و گریه‌هاش که بگه تو چه میدونی عشق چیه و درد چیه و این حرف‌ها اما بر خلاف انتظارم , دستش رو گذاشت یک طرف صورتم و لبهاش رو نشوند روی لبهام . جا خوردم اما گُر نگرفتم , تحریک نشدم , مور مورم نشد , اصلا هیچ حسی نبود . نمیبوسیدم اما ثابت مونده بود . بعد از چند لحظه عقب کشید . صاف ایستاد و به سمت تختش رفت و خزید زیر پتوش . *** - وای ماتی این مجسمه‌ی جدیدیه که داری میسازی ! - آره عزیزم , قشنگه ؟ - عالیــــه ! جنت دنبالش راه افتاد نصیحت‌هاش رو از سر گرفت : - ماتیلدا رو اذیت نمیکنی , اینقدرم به وسایلش دست نزن , سر و صدا هم نکن , بشنوم خراب کاری کردی تنبیهت میکنم ! درسهات رو هم فراموش نکن ! فرانک تکیه به پشتی کاناپه زده بود و سرش تو گوشیش بود که خطاب به مادرش گفت : - همین کارهارو کردی که میاد پیش ماتی میمونه دیگه ! بعد از خوردن عصرونه , جنت و فرانک رفتن و من موندم با هانای دوست داشتنیم . نشسته بود پای میز کارم و با گِل‌ها درگیر بود . زبونش رو آورده بود بیرون و مثلا داشت تمرکز میکرد . قیافش خنده دار شده بود . نشستم کنارش : - داری مجسمه میسازی ؟ - اوهوم ...