- مجسمهی کی هست حالا ؟ ذوق زده نگاهم کرد : - حدس بزن ! قیافهی متفکرانه به خودم گرفتم و سرم رو خاروندم , که مثلا دارم فکر میکنم : - بزار ببینم ... اومممم . من که نیستم , فرانکم که اینقدر خوشتیپ نیست ... حتما آدامه ! خوشحال برام دست زد و فریاد کشید : - آفرین ماتی ! تو باهوش ترین خالهی روی زمینی ! وقتی کنارم بود آرامش میگرفتم . با خودش کِش خرگوشیهاش رو آورده بود . شونش رو میداد دستم تا موهاش رو براش ببافم . دفترش رو میاورد و ازم میخواست تو درسهاش کمکش کنم . از لجبازیهاش با فرانک میگفت و آرزو میکرد که بره مدرسهی شبانه روزی تا از دستش راحت بشه ! هانای دوست داشتنی من ... شب شده بود و داشت دونههای آخر پفکش رو میخورد : - ماتی , من میخوام بازم فیلم ببینم ! به چشمای خمار از خوابش نگاه کردم و خنندیدم : - بچه پرو تو داری از حال میری بازم میخوای فیلم ببینی !؟ خندید , شاد و بدون غم . بهش گفتم مسواک بزنه و بدو بدو رفت سمت سرویس . وقتی اومد , تو تختم خوابوندمش و براش قصه گفتم , گونم رو بوسید و بعد از گفتن "دوستت دارم ماتی مهربونم" , به خواب شیرین کودکانش فرو رفت . به چهرهی معصومش توی خواب نگاه کردم و توی دلم گفتم : - هرگز بزرگ نشو وروجک من ... کوچولو بمون ! *** نشوندمش پشت نزدیک ترین میز به آشپزخونه و مِنو رو به دستش دادم و گوشزد کردم : - همین جا بشین و نقاشیت رو بکش ! منم برات خوراکی میارم , هر چی میخوای از این تو انتخاب کن ! خیلی باکلاس نشست و منو رو باز کرد . چند بار بالا پایینش کرد و گفت : - من یه کافه گلاسه میخوام , اوممم , میل شِیک هم میخوام !
یوهان خندید : - اونوقت همش رو چجوری میخوای بخوری با این شکم یه ذرهایت ؟ و به شکم هانا اشاره کرد . هانا انگار فهمیده بود واقعا جای خوردن جفتش رو نداره , اما نمیخواست جلوی یوهان کم بیاره : - شکم من اصلا هم یه ذره نیست , بعدشم , تو خودت این همه میخوری بازوهات شده این هوا (دستهاش رو از هم باز کرد ) مگه کسی چیزی میگه ؟ این دفعه جفتمون زدیم زیر خنده , این بچه از زبون کم نمیاورد , یوهان که تسلیم زبون هانا شده بود , خودش رفت براش میل شیک و گلاسه آورد و روی میزش گذاشت : - این هم سفارش شما , امر دیگهای ندارید ؟ - دارم , بیا خودتم بشین و شِیک بخور , اگه نخوری باد بازوهات خالی میشه دیگه دخترا نگاهت نمیکنن ! امی موفق شد و تا آخر شیک رو به خورد یوهان داد ولی یه چیز برام خیلی تعجب آور بود . یوهانی که از شیک متنفر بود , چجوری تا تهش رو خورد و اصلا اعتراض هم نکرد ؟؟ *** - ماتی لطفا ! من نمیخوام برم ! اخه دو روز هم نشد که اومدم , ماتی بگو منو نبره ... التماسهاش داشت اشکم رو در میاورد , رو به جنت گفتم : - حالا نمیشه بزاری بمونه ؟ اخه سفرت چرا یهویی شد ؟ - باید بریم دیدن مادر برایان , حالش خوب نیست , وگرنه نمیبردمش به این زودی دستهاش رو دورم حلقه کرده بود و پشتم قایم شده بود نمیخواست بره , اما جنت هم اجازه نمیداد بمونه . دستهاش رو گرفتم جلوش زانو زدم : - عزیزم , میخوای بری پیش مامانبزرگ , وقتی برگشتی دوباره بیا پیشم بمون , باشه ؟
انگار از من هم نا امید شده بود که بالاخره بغضش ترکید . دستهاش رو از توی دستهام کشید و گریون گفت : - میدونم از دستم خسته شدی , باشه اصلا من میرم , خیلی بدی ماتیلدا ... بعدش هم کیف کولیش رو برداشت و دوید سمت ماشین و نشست روی صندلی عقب . اصلا نفهمیدم جنت چی گفت و رفت . تمام حواسم پیش هانایی بود که دیگه "ماتی" صدام نکرد . رفتم توی خونه , چشمم به اولین چیزی که خورد , مجسمهی نیمه رنگ شدهای بود بود که هانا ساخته بود . جا گذاشته بودش , برداشتمش دویدم بیرون , اما دیر شده بود , رفته بودن ! ... *** - اگه من از این چیزا سر در میاوردم تو رو با خودم نمیاوردم , یوهان ! - آخه من که نمیدونم تو چی میخوای ! خودت باید انتخاب کنی ! دستم رو زدم به کمرم و شروع کردم به توضیح دادن : - ببین , من یه موتور میخوام , به اندازهی پول پساندازم باشه , جنسش خوب باشه , تند بره , مشکی هم باشه ! - ماتی جان , لباس که نمیخوای انتخاب کنی , موتوره ! از دست سر به سر گذاشتن هاش خسته شدم , گفتم "اصلا نمیخوام" و به سمت خیابون رفتم که دنبال دوید : - باشه بابا چرا قهر میکنی , داشتم شوخی میکردم ! بیا بریم خودم بهترینشو برات انتخاب میکنم !
پول و پرداختم که یوهان , با یه کاسکت اومد سمتم : - بیا این رو برای تو گرفتم ! هدیهی من به ماتی ! گذاشتمش روی سرم و دوستانه ازش تشکر کردم . پریدم روی موتور : - بیا بالا , یوهان ! - فقط حواست باشه , کل پولت رو گذاشتی پای این عروسک , این یکی مثل موتور قبلی من نیست که زدی نابودش کردی ها !


