چند سال پیش , با اصرار خودم , یوهان بهم موتور سواری یاد داد , و از اونجایی که مبتدی بودم , باسرعت بالا رفتم و با یه تصادف , موروتش رو از بین بردم . هرچند که پای خودم هم شکست و یک ماه خونه نشین شدم ! اما خسارت بدی به یوهان زدم . - همینجا نگه دار ! - اینجا ؟ برای چی ؟ خیابون خلوت بود , یه گوشه نگه داشتم , پیاده شد و به سمت ساختمونِ بزرگ و قدیمی رفت : - سر و صدا میاد , فکر کنم مسابقس ! - بیخیال پسر ! آخرین باری که اومدیم اینجا آش و لاش بردمت بیمارستان ! - اون ماله خیلی وقت پیش بود , بعدشم , اون روز حالم خوش نبود , وگرنه حتما برنده میشدم ! - باشه یوهان تو همیشه برنده‌ای ! فقط این فکر مسخره رو از سرت بیار بیرون , من پام رو توی اون خراب شده نمیزارم ! - باشه تو نیا , خودم میرم و بی توجه به من , رفت . - یوهان ! یوهان صبر کن ! پیاده شدم و رفتم جلوی ورودی ایستادم , با ترس سرک کشیدم تو , صداش که میکردم , صدام توی راهرو پخش میشد . قدم گذاشتم تو . در عرض دو ثانیه غیب شده بود ! هرچی جلوتر میرفتی , صدای هیاهو بیشتر میشد . کلافه کلاه کاسکتم رو از سرم دراوردم و از پله‌ها رفتم پایین . صداها واضح شده بود , صدای فریاد , جیغ , دست , همهمه ... با خودم زمزمه کردم : - دیوونه , کجا غیبت زد ؟ و بالاخره وارد زیر زمین نحس شدم . اونقدر جمعیت زیاد بود که حتی برای ایستادن هم , همدیگرو هل میدادن . بوی تند عرق حالمو بهم زده بود . با چشم دنبالش گشتم , اما پیداش نکردم . سعی میکردم خودمو از لای جمعیت رد کنم , وحشیانه وول میخوردن , گاهی آرنجشون میخورد تو پهلوم , یا پامو له میکردن , افتضاح بود ...

یهو هیاهوی جمعیت زیاد شد , دست میزدن , فریاد میکشیدن و کُری میخوندن , طرف شرطشون رو تشویق میکردن . صدای جِین لَجَن که پشت میکروفن داد میزد , از بلندگو‌ها توی فضای زیر زمین پخش شد : - ببین کی اینجاست ! بلک پَنتِر بزرگ برگشته ! ( Black Panther ) از شنیدن لقب یوهان وحشت کردم , صدای جمعیت بالا تر رفت , جین دوباره فریاد کشید : - بعد دوسال بیخبر اومده که مسابقه بده ! فریاد کشیدن و تشویقش کردن : پنتر , پنتر , پنتر , پنتر ... خودمو به زور رد میکردم و میرفتم جلو , حتما زده بود به سرش ! نباید میزاشتم مسابقه بده . داشتم میرسیدم به رینگ , البته رینگی در کار نبود , یه عده غول تَشَن می‌ایستادن و یه دایره تشکیل میدادن تا اون وسط دو نفر , وحشیانه به جون هم بیوفتن و به عبارتی , مسابقه بدن . چنگ انداختم به بازوی یکی و خودمو کشیدم جلو , دیگه نمیشد از این جلو تر رفت , به اندازه‌ی یک نفر تا رینگ فاصله داشتم . تمام قدرتم رو توی صدام جمع کردم و اسمش رو فریاد کشیدم , اما اونقدر صدای جمعیت زیاد بود که خودم هم به سختی صدای خودم رو میشنیدم . وسط رینگ ایستاده بود , بلوزش رو دراورده بود و انگشتهاش رو میشکوند , میخواست قدرتش رو به حریفش نشون بده . صدای داد و فریاد ها بیشتر میشد و همه به جین پول میدادن تا روی یکی از حریف‌ها شرط بندی کنن . بازی داشت شروع میشد , لحظه‌ی آخر تمام تلاشم رو کردم و صداش زدم : - یوهــــــــان ! بالاخره منو دید , نگاهش به من بود که حریفش نامردی نکرد و از حواس پرتش سوء استفاده کرد , مشتی کوبوند تو صورتش و یوهان پخش زمین شد , جیغ کشیدم . اشکم داشت درمیومد . دوباره روانی شده بود . بلند شد و شروع کرد به مشت زدن , داشت نقش اول فیلم اکشنی رو بازی میکرد که تماشاچیاش از کتک خوردت واقعیش لذت میبردن . دیگه کاری از دستم بر نمیومد . ملتمس به زد و خوردشون چشم دوخته بودم که کتم کشیده شد , سعی کردم خودمو آزاد کنم که خودم به یه جسم گنده , سرم و آوردم بالا و با صورت جین مواجه شدم : - تو اینجا چیکار میکنی , رفیق کوچولو ! - ولم کن عوضی , من رفیق تو نیستم ! - هِی چرا دیوونه میشی ! آروم باش کاریت ندارم !

فریاد زدم که صدام رو بشنوه : - اگه اون الان وسط رینگه , تقصیر توی لَجَنه ! خون از دماغش بیاد , پدرت رو در میارم ! و مشتی هواله‌ی سینه‌ی گندش کردم . ولی انگار که قلقلکش داده باشی خندید و دستم رو سفت چسبید تا وسط جمعیت له نشم : - حرص نخور , رفیق ! چیزیش نمیشه , اون خودش خواست که مسابقه بده ! - خفه شو ! دو سال پیش هم تو اون بلا رو سرش آوردی ! کثافت ! صدای فریاد یهویی جمعیت باعث شد نتونه جوابمو بده . وحشت زده به وسط رینگ نگاه کردم . حریفش روی زمین افتاده بود و یوهان بالای سرش نفس نفس میزد . بالاخره تموم شد ... یوهان بُرده بود .

- جفتتون برید به جهنم ! یوهان نشسته بود روی چمن‌های پشت ساختمون و در حالی که خون خشک شده‌ی کوچه‌ی لبش رو پاک میکرد سرش رو انداخت پایین , جین اما شروع به طبرئه کرد : - تو توقع داری مردا احساساتشون رو چجوری خالی کنن ؟ شماها گریه میکنید , ما هم دعوا ! - این وحشی بازیه نه دعوا ! تو آرزوته یوهانو به کشتن بدی ! دیگه خونش به جوش اومده بود , مچ دستهام رو گرفت توی مشتاش محکم تکونم داد و فریاد کشید : - تمومش کن لعنتی ! دیوونم کردی ! دستهام رو از مشتهاش بیرون کشیدم و با تنفر گفتم : - واقعا که لقبت برازندته , جین لجن ! پریدم روی موتور و رفتم . بی حواس سرعتم رو بالا بردم , بالاتر , بالاتر , فقط اینجوری آروم میشدم . جلوی سوئیت نگه داشتم تازه یادم اومد کاسکتم رو روی چمن‌ها , پیش یوهان جا گذاشتم . ***