دلم میخواد یه روز عصر در هوای ابری و بارانی با ماشین بزنم و برم بیرون شهر 

یه جایی کمی دورتر از جاده توی خاکی توقف کنم ، صدای ضبط رو با یه آهنگ خاطره انگیز بلند کنم و سم رو بدون معطلی سربکشم ...

بعد سرمو آروم بذارم روی فرمان ماشین و فکرمو ببرم به گذشته ها زمانی که بهترین احساسات و دوران رو داشتم در حالی که به بهترین اتفاقات زندگیم فکر می کنم منتظر اثر کردن سم باشم ، با چشمانی اشکبار و نامه ای در جیب برای خانواده 

می دونی؟ قبلا هم انجامش دادم ، سالها پیش هر چند ناموفق ولی ۵ روزی که توی اغما بودم آرامش بخش و بهترین ترین تجربه ی چند سال اخیرم بود ، یک حس خنثی بدون هیچ غم و شادی و حسرت ، همچون زمان قبل از تولد ... "باز هم این زندگی لعنتی" اولین جمله ای که بعد از به هوش آمدن و درک اطراف با خود گفتم ...

توضیح دادنش سخت که نه ، غیر ممکن است بهتره که در این مورد سکوت کنی چرا که کسی تو را نخواهد فهمید به عنوان یک آدم ضعیف مورد قضاوت قرار خواهی گرفت ولی دیگر مهم نیست ... زمانی که مهمترین امید و آرزو و اهداف و خوشی های زندگیت قبل از تو دفن شدن ... مدتهاست که دیگر چیزی مهم نیست