بعد ازچند مدت کار سرانجام چند روزی بیکار شدم تا برگردم خونه. ما تویه روستا زندگی میکردیم حدودا بیست خانوار وسط یه جنگل عصرحرکت کردم بسوی خونه وقتی که گرفته بودم یک دوشب میرسیدم . به خونواده اطلاع دادم تقریبا نیمه های شب بود وسط جنگل رسیدم جاده خیلی خلوت وسکوت بود که نا گهان دوتا چشم ازدور تونور پیدا شدن وقتی نوربالا زدم یک نفر بالباس سفید وسط جاده وایستاده بود نه میتونستم رد بشم نه هم اینکه بزنم بهش رفتم تا نزدیکی ترمز کردم بوق که زدم وقتی که نگام کرد تا مادرمه بهش گفتم مامان تو اینجا چکار میکنی گفت بزهامون گم شدن باهم رفتیم یکم گشتیم ولی اون پیاده نمیشد البته خودم هم نمیخواستم چونکه خسته بود.چیزی پیدا نکردیم خسته برگشتیم به خونه وقتی رسیدم خونه پیاده شدم درحیاط رو باز کنم که مادرم رو تو حیاط دیدم وقتی سرم رو بسوی ماشین برگردوندم دیدم یک صورت بسیار وحشتناک نشسته همونجا در حیاط افتادم که مادرم دوید سمتم ازهوش رفتم وقتی فردای اون روز به هوش اومدم جریان روبه خونوادم گفتم وهنوزهم شبها کابوس میبینم ...ماجرای واقعی یک دوست

لصفا کسای که تنهان نیان این مطالب به افراد زیر سن قانونی توصیه نمیشود ...اودرجاده ایستاده بود
۳۴۵ بازدیددوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸ - ۱۷:۲۵


