هضم شعرهای محسن نامجو برای خیلی از ما که به شعرِ ایرانی و نظمِ دقیقِ آن عادت کردهایم، راحت نیست. خود نامجو در یک سلسله سخنرانی توضیحهایی در اینباره میدهد و نگاهش به کلام و شعر در موسیقی را بیان میکند.
نامجو شعرش را در مقابلِ جریان شعری غالبِ فارسی که شعری توصیفی است، قرار میدهد و با الهام از کارهای رضا براهنی، آن را شعری زبانشناسی مینامد :
شعری که «بجای اینکه یک موقعیت را برای مخاطب توضیح بدهد، تلاش میکند تا با بازیِ کلامی، مخاطب را در آن موقعیت قرار میدهد.»
بجای اینکه یک صحنهٔ ابری را توصیف کند، با کلام خود فضایی را بوجود میآورد که مخاطب احساس کند که در فضایی مهآلود قرار گرفته است. بجای اینکه اضطراب را توصیف کند، اضطراب را بوجود میآورد.
وقتی قطعهای مثل «کورتانیدزه…» را گوش میدهیم، نمیتوانیم بگوییم نامجو دارد چه میگوید. اما میتوانیم بگوییم چه چیزی را داریم میشنویم. زبان نامجو زبان رویا است. همانطور که ما وقتی یک رویا میبینیم، نمیتوانیم وقتی بیدار میشویم آن را کامل بهزبان بیاوریم و اجزای آن رویا را در زبان رایج بیان کنیم، در مورد زبان محسن نامجو نیز نمیتوانیم همانگونه که یک قصهٔ عادی را تعریف میکنیم، حرف بزنیم. بههمانصورتکه یک رویا به عمیقترین نقطههای وجود ما رسوخ میکند و حس و حالتی را پدید میآورد – و چه بسا پدیدار میکند -، شعر و موسیقیِ نامجو هم میخواهد همین کار را بکند. زبان نامجو به زبان رویا نزدیکتر است تا زبان قصه.



