یه شب مثل همیشه چراغ رو خاموش کردم خوابیدم حدودا نیمه شب بود آنقد تشنه شدم که حلقم خشک شده بود دیگه نتونستم طاقت بیارم بلند شدم چراغ اتاق روروشن کردم اومدم بیرون اتاق  یکم تاریک بودکه یک دفعه در اتاق داداشم باز شد ولی اون سربازی بود داداشم اومد سمتم با یه لیوان آب همینطور که میومد سمتم سرش زیر بود نزدیک که شدسرش روبلند کرد چشمانی سفید دندانهای کثیف وقتی پاهاش دیدمکه سم داره کلا از هوش رفتم واز بالای پله ها افتادم پاین وقتی چشمام باز کردم دیدم  چند روزبیهوش بیمارستان بودم وقتی یکم بهتر شدم برگشتم خونه خورد شیشه های لیوان رودیدم وقتی به خونوادم گفتم باور نمیکردن میگفتن که لیوان رو خودت برداشتی حواست نیست شایدم دروغ میگفتن تا من نترسم چونکه بعد اون ماجرا زیرنظر روانپزشک بودم.ماجرای واقعی یک دوست