- میشه خواهش کنم به اون نِرس احمق بگی بیاد اینو از دستم در بیاره ؟ تموم شد ها ! سر و کلهی خود پرستار پیدا شد . سوزن سِرُم رو از دستم دراورد و جاش چسب زد . خواستم بلند بشم که یوهان با دست آروم به شونم فشار آورد و دوباره خوابوندم روی تخت : - تا دکترت نیومده جایی نمیری ! - یوهان تیر نخوردم ! یه خون دماغ ساده بود ! - همین که گفتم ! *** دینگ دینگ ... به هوای اینکه حتما یوهان پشت دره , در رو باز کردم و برگشتم تو تختم : - خوش اومدی , یوهان . صدایی در جواب نیومد . شوخیش گرفته شاید باز : - یوهـــان ؟ - سلام ماتی ! از صدای نازکش از جام پریدم . برگشتم و نگاهش کردم . توی پالتوی خزش گم شده بود . موهای خوش رنگش مثل همیشه دورش پریشون بود . پاهای لُختش از زیر پالتو توی کفشای پاشنه بلندش خودنمایی میکرد : - تو اینجا چیکار میکنی ؟ - دیشب رفتم رستوران نبودی , حالت رو از دوستت پرسیدم . گفت دو-سه روزی نمیای . آدرست رو هم از اون گرفتم . خونسرد فقط نگاهش کردم و سعی کردن منظم نفس بکشم . رفت سمت اُپن و یه پاکت گذاشت روش : - دعوت نمیکنی بشینم ؟ با دست به کاناپه اشاره کردم و از تخت بلند شدم . هنوز متعجب بودم از حظور یهوییش . پالتوش رو دراورد و نشست روی کاناپه . چیزی جز دو تا آبمیوهای که یوهان برام گرفته بود تو یخچال پیدا نکردم . برداشتمشون و نشستم کنارش . یکی رو به دستش دادم . با یه لبخند به صورتم نگاه کرد :
- مرسی ! یوهان گفت هیچی نمیخوری , برات یکمی خوراکی گرفتم . سوئیت قشنگی داری ! - ممنون ایستاد و کنجکاو سمت میز کارم رفت : - مجسمه میسازی ؟ - فقط برای سرگرمی یکی از مجسمههای توی کتابخونه رو برداشت و هیجان زده نگاهش کرد : - این یکی چقدر خوشگله ! یه زن برهنه بود که البته خیلی وقت پیش نیمه کاره رهاش کرده بودم . چند دقیقهای نشست کنارم , آبمیوش رو خورد و رفت . تمام حرفی که زدم یه تشکر و خداحافظی خشک و خالی بود . *** - تا خونهی دختره رفتی ! اونم میاد آدرس خونت رو از من میگیره , با هم رفتید زیر زمین تراویس , اونوقت میگی چیزی بینتون نیست ؟ - یوهان ! میگم که , همش اتفاقی بود ! - لابد دو روز دیگم اتفاقی .. - تمومش کن خواهشا ! - باشه باشه ... ذل زدم به صفحهی روشن گوشیم که اسم جنت رو نشون میداد . حوصلهی حرف زدن باهاش رو نداشتم .اما سمج تر از این حرفها بود : - جنت ! - بیا خونهی من باهات کار دارم - واجبه ؟ - اگه نیای چیز بزرگی رو از دست میدی ! به این حرفش اعتقاد داشتم . معمولا پیشنهادهای خوبی برام داشت . *** نگاهم مات موند روی ناخونهای لاک خوردش . این بود اون چیز بزرگی که اگه نمیومدم از دست میدادم ؟ سکوتم رو که دید با هیجان ادامه داد : - درسته که بیرون شهره , اما جای خیلی خوش آب و هواییه . تازه , مدرسهی خیلی معروفی هم هست . همهی دانش آموزاش از قشر پولدارن ! همسر دوستم معلم اونجاست و منم تو رو بهش معرفی کردم ! البته سر اینکه مجسمه سازی رشتهی اصلیت نبوده و مدرکی ازش نداری نمیخواستن قبولت کنن اما عکس چندتا از کارهات رو براشون فرستادم و گفتم که حرفهای هستی . قرار شد ازت تست بگیرن , اگه خوششون بیاد حتما قبولت میکنن ! صورت وارفتم رو که دید پرسید : - چیه ؟ خوشت نیومد ؟ صدای فرانک درومد : - داری ازش میخوای بره توی یه جهنم درهای که معلوم نیست تو کدوم دهاتیه و اسمش رو گذاشتن مدرسهی شبانه روزی , مجسمه سازی درس بده , اونوقت توقع داری خوشش هم بیاد , جنت ؟ جنت عصبانی سر پسرش داد زد : - تو کار بزرگترها دخالت نکن فرانک ! توهنوز یه پسر بچهی پونزده ساله هستی و هیچی نمیدونی ! - من دیگه بزرگ شدم مامان ! اون هاناس که هنوز بچس - برو توی اتاقت ! همین الان ! فرانک چشمهاش رو چرخوند و از روی مبل بلند شد . داشت از در بیرون میرفت و غر میزد که باز جنت هشدار داد: - بس کن فرانک ! نمیخوای که گوشبت مصادره بشه ؟ انگار از ابن حرف ترسید که با سرعت از پلهها بالا رفت . زیر لب به بازیگوشیهای پسرونش خندیدم . جنت هم انگار خندش گرفته بود اما نمیخواست اقتدار مادرانش رو از دست بده , حتی جلوی من ! - تا کِی وقت دارم فکر کنم ؟ - دوهفتهی دیگه نظرشون رو دربارهی کارهات میگن و اونوقت باید تصمیم قطعیت رو اعلام کنی .


