یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت: جهت من چه ارمغان آوردی؟ گفت: چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؛ الا آن‌که از تو خوب‌تر هیچ نیست، آینه آورده‌ام تا هر لحظه روی خود را در وی بنگری. چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان احتیاج است؟ پیش حق تعالی دلِ روشنی، می‌باید بردن، تا در وی خود را ببیند... شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن، بی تشویش خلق و بی زحمت دوستان و دشمنان. خلوتی و سلوتی حاصل شده و حق تعالی پرده فروکشیده تا عملها از ریا مصون و محروس باشد خالص باشد لله تعالی. و در شب تیره ریایی از مخلص پیدا شود؛ در شب همه چیزها مستور شوند و به روز رسوا شوند؛  ریایی به شب رسوا شود. گوید: چون کسی نمی بیند، از بهر کی کنم؟ می گویندش که: آنکس می بیند که همه کسان در قبضه قدرت وی اند، و به وقت درماندگی او را خوانند همه