اختصاصی طرفداری- زلزله ژاپن خسارت بی حد و حصری داشت که هنوز هم جبران نشدهاند. بحث سر برجهای خراب شده و مردم به گور رفته نیست، بحث روان انسانهایی است که ترک خوردند، زانو زدند و چشم های سرخ وار مرگ را از نزدیک دیدند. آنها با شکستن حتی یک شیشه و کوچکترین اتفاقات اطراف روحیهشان سست میشود. تا ته خط را دیدهاند و میترسند از آن که بشود آن چیزی که نباید بشود. این دقیقاً حکایت خود هواداران استقلال بعد از فسخ قرارداد استراماچونی است. حتی اگر معجزهای بشود و این تیم را دوباره سرپا کند، دیگر آن شور سابق دیده نمیشوند. روح ترس در نهال خشکیده آبی دل ها رخنه کرده است. ترس از آن که نکند دوباره تیغ دروغ و بیوفایی گلویشان را پاره کند.

داستان دروغهای مدیران استقلال حکایت غریبی دارد. از آن جنس داستانهای خیانتوار که گرد تیرگی و حسرت بر روی امیال و آرزوهای مخاطبش بگذارد. بیچاره مخاطب، وقتی که این داستانها را تجربه کند. بیچاره مخاطب که باید سالها با مار خیانت که روی قلبش چنبره کرده روزگار سر کند. او میسوزد اما نمیسازد. نه که نتواند، نمیخواهد! چه اگر بخواهد او هم در زمره خیانتکاران خود را می بیند. استقلال و پرسپولیس ندارد؛ همین چند ماه پیش بود که برانکو درخت تنومندش که خود نهال آن را آبیاری کرده بود، وداع گفت. فکر نکنید که فقط دلار دستش را از فرزند پا گرفتهاش، کوتاه کرد. خودش وقتی به پرسپولیس آمد میدانست که اینجاها مردم هشتشان گروه نهشان است. بله خب؛ چاههای نفتی عربستانی بیتاثیر نبود. اما ضربه اصلی را ماهها دروغ زد. ضربه اصلی را پاداشهای گم شده زد. جدایی برانکو از پرسپولیس شاید برای این بود که اسیر ویروس دروغ و خیانت نشود. تا شاید هواداران پرسپولیس به خودشان بیایند و بفهمند که خیانت از رگ گردن به آنها نزدیک است و از قضا واکسنش را هم نزدهاند.
مدیران میگویند چرا استراماچونی ده روز دندان روی جگر نگذاشت و کودک تازه زبان باز کردهاش را یتیم کرد. شاید حرف به حقی باشد اما فراموش نکنید این خودتان بودید که خوراک و پوشاک این فرزند را گرفتید، خوابش را گرفتید، خندهاش را و تنها چیزی که به او دادید گریه بود و ناله! 14 بازی بیخیال پرداخت مطالبات شده بودید. او چند روز ناملایمی کرد و شما چند ماه! 14 بازی بیخیالی شما مخربتر از چند روز فراق استراماچونی نيست؟ دیگر دیر شده و فایده ندارد؛ این فرزند را هر چه قدر نان و آب دهید باز هم او یتیم است. حتی کاری از فتح الله زاده که روزگاری محبوب آبی پوشان بود نیز بر نیامد. او که پیش از آمدنش با وعده های گوناگون گوش ها را نوازش می داد حالا اما پشت صندلی دل ها را با وسیله ای به اسم فرهاد مجیدی می خراشد.
بارها گفتهاند و بارها شنیدهاید که هیچ شخصی بزرگتر از یک باشگاه محبوب نیست، پس دوباره نیاز به تکرار چنین مفهومی هست؟ البته که هست. باید تکرار شود تا یک زمان روی قصورهای مرد ایتالیایی سرپوش نگذاریم. شروط عجیب و غریب استراماچونی برای بازگشت که از همان دلارهای نفتی که فوتبال جهان را میگردانند هم شاید بر نیاید. شاید همان شبی که هیئت مدیره استقلال جلوی خانه استراماچونی تحقیر شد، فاتحه استقلال ایتالیایی را باید می خواندیم. سرمربی که شاید با ده روز ماندن حداقل میراث جاندارتری از خودش به جای بگذارد، نه این که بعد از بیمحلیهای طولانی، 160 هزار یورو بگیرد و دست آخر منت بگذارد که به خاطر هوادار نابینای استقلال باز می گردم. هر چند که چنین منتی محقق نشد و این هوادار استقلال ماند وسط بازی دو سر باخت، معلق در فضای بیاعتمادی و غوطه ور در تاریکیهای نزول.
فرهاد مجیدی به عنوان سرمربی استقلال، در بهترین شرایط و آرمانیترین تصورات، تنها یک مسکن موقت است برای زخمها و فراقها. حتی اگر خود استراماچونی را هم برگردانند، بعید است هوادار دوباره عشقش را فریاد بکشد. خشت اول را کج گذاشتند و بعدی را کجتر! محبوبیت فرهاد هر چه قدر هم که زیاد باشد نمیتواند این بنا را که تا ثریا کج رفته است، دوباره میزان کند. بحث فقط وزیر ورزش نیست، از جزء تا کل استقلال باید این بنا را بکوبند و از نو بسازند. ولی حیف که نه می توانند و نه میخواهند!



