همه خندیدن , حتی خود هانا . دستی روی شونم نشست و صدای بم مردونه‌ای از بالای سرم شنیدم : - خوش اومدی ماتیلدای عزیز ! بعد از سه-چهار سال , خیلی شکسته تر شده بود . قدش اما همچنان بلند بود و هیکلش تنومند . موهای جو گندمی مردونش روی خط‌های پیشونیش ریخته بود و اخم همیشگیش رو پوشونده بود . اما دیگه ازش نمیترسیدم : - سلام , پاپا *** - به خاطر خدا امی ! یه امشب رو بیخیال شو ! - میترسی آبروت جلوی خانوادت بره ؟ - من همچین حرفی نزدم ! فقط دلم نمیخواد امشب مست باشی ! سرش رو عقب برد و یک ضرب شات رو خورد . موهای دم اسبیش تا وسط کمرش میومد . فکر نمیکردم اگه همه‌ی موهاش رو از بالا جمع کنه , اینقدر زیبا بشه . بدجنس گفت : - با یه شات مست نمیکنم ! حریفش نمیشدم . خندیدم و به ته سالن خیره شدم . جایی که یوهان ایستاده بود و با سم که جدیدا یه حلقه به گوشش آویز کرده بود , حرف میزد . البته بیشتر داشت با نگاهش تمام دلتنگیهاش رو برای سم به رخ میکشید . صدای امی از فکر بیرونم کشید : - خانواده‌ی خوبی داری ! لبخند زدم و چیزی نگفتم . امشب توی مهمونی خداحافظی من , اتفاقات خوبی افتاده بود . آشتی با هانا , دیدن پاپا بعد از چند سال , و برگشت سم و یوهان به هم . شاید باید زودتر از اینها میرفتم تا همه چیز درست بشه !! *** جلوی سوئیت ترمز کردم . صدای مو آبی‌ای که ترک موتورم نشسته بود درومد : - گفتی منو میرسونی خونه که ! - خب اینجام خونس ! دست تو دستم گذاشت و وارد ساختمون شدیم . بوسه‌هاش از توی آسانسور شروع شد . خودش بی قرارتر از اونی بود که فکرش رو میکردم . کلید انداختم و در رو باز کردم . وسط سوئیت تقریبا خالی ایستاد . پشتش ایستادم و تو آغوش گرفتمش . صداش توی سالن پیچید : - کاش به این زودی نمیرفتی ... چشمهام رو بستم و عطر تُندش رو نفس کشیدم . هر لحظه‌ای که میگذشت بیشتر لمسش میکردم . هر لباسی که از تنش کنده میشد , هر بوسه‌ای که به لبهاش میزدم , معنی "احساس" رو برام پررنگ تر میکرد . *** با گرمی نفس‌های کسی روی صورتم از خواب بیدار شدم و خودم رو توی آغوش برهنه‌ی زنی غرق در خواب پیدا کردم که هم‌آغوش اکثر مردهای این شهر بود . عمیق نفس کشیدم و اینبار به جای عطر تندش , بوی تنش مشامم رو پر کرد . بالای سرش نشستم و موهاش آبی رنگ و پریشونش رو نوازش کردم . دست بردم تا پتو رو بکشم روی بالاتنه‌ی برهنش که خالکوبی زیر سینش توجهم رو جلب کرد : NEMESIS (الهه انتقام) دوش گرفتم و برگشم اما هنوز خواب بود . جعبه‌ی مجسمه‌ی زن برهنه رو که حالا کاملش کرده بودم , از زیر تخت دراوردم و گذاشتم روی میز عسلی . روی کاغذ متن کوتاهی خطاب به امی نوشتم : صبحت بخیر امی . این جعبه برای توئه . من باید زود میرفتم , کلید خونه رو هم بده به یوهان . خداحافظ صد بار خواستم بنویسم "دوستت دارم" یا "دلم برات تنگ میشه" ولی خودداری کردم . کاغذ رو گذاشتم روی جعبه و گوشی امی رو هم گذاشتم روش . چمدونم رو برداشتم و به قصد مدرسه‌ی شبانه روزی , از در خارج شدم . *** - تاکسی , تاکسی ! ماشینی جلوی پام ترمز کرد . به سمت پنجره خم شدم که بپرسم من رو تا مقصد میرسونه یا نه , تا اومدم لب باز کنم چشمهام روی صورت خندون راننده موند و حرف توی دهنم ماسید : - خوشگل ندیدی ؟ - تو دیوونه‌ای یوهان ! - هِی هِی تو الان داری مستقیما به معشوقه‌ی سم توهین میکنی ! دستم رو گذاشتم روی چشمهام و خندیدم . این پسر پاک دیوونه بود : - حالا تا غش نکردی از خنده سوار شو که دیرمون شد ! چمدون رو به زور جا دادم توی ماشین و سوار شدم . یوهان اما با کمال پرووی گفت چون رفتم برات ماشین کرایه کردم و پول کرایه رو ازت نمیگیرم , کمکت هم نمیکنم ! در حین رانندگی دستش رو سمتم دراز کرد : - خانم معلم کلید خونت رو بده تا یادت نرفته . باید وسایلت رو ببرم خونم و سوئیت رو تحویل بدم - دست اِمیه دستش رو پس کشید و حدودا از تعجب فریاد زد : - چـــــــی ؟ - گفتم کلید سوئیت دست امیه - دست اون چیکار میکنه ؟ - تو خونه خواب بود بیدارش نکردم . بعدا ازش بگیر سکوت کرد و یه لبخند کج و مرموز نشست گوشه‌ی لبش . حالا نوبت فریاد من بود : - کـــــوفت ! انگار منتظر یه بهونه بود که منفجر شد از خنده . از خنده‌هاش خندم گرفت . بریده بریده گفت : - لعنتی ... تو ... دیشب ... با هم بودید ؟ دیگه داشت حرصم رو درمیاورد . میخندیدم و مشت هام رو حواله‌ی بازوی گُندش میکردم : - خفه شو ! به تو چه ؟! مگه خودت دیشب با سم بودی کسی چیزی گفت ؟ - لعنت به اون کسی که گفت تو بی احساسی ! - هیـــــن ! لعنت به سم ؟ - درووووود ! منظورم درود بود ! خب من چه میدونستم سم هم گفته ! ***