- لعنتی این مدرسهس یا قصره ! - قصر بوده یه زمانی , الان مدرسس , یا به قول فرانک جهنم دره ! چمدون رو یه تنه بلند کرد و سمت قصرِ جهنم درهی شبانه روزی رفت ! - تو کجا یوهان ؟ - بیام سفارش کنم مراقبت باشن ! یهو این بچهها نخورنت ! - تو رو خدا بیا برو تا آبروم رو نبردی ! خیر سرم معلمم نه دانش آموز که میخوای سفارشمو بکنی ! چمدون رو بالای پلهها گذاشت و برگشت پایین . دستهاش رو دور شونم پیچید بی حرف به آغوشم کشید . همیشه سرش داد میزدم که نکن خفه میشم ولی الان در نهایت سکوت سعی کردم ازش آرامش بگیرم . روی موهام رو بوسید و از خودش جدام کرد : - دلم برات تنگ میشه ماتی ! *** اتاق نسبتا بزرگی بود با پنجرههای قدی و ویوی جنگل . دستشویی و حمام شخصی هم داشت - خوشبختانه . پاکت پر از خوراکی که هدیهی یوهان بود رو زمین گذاشتم . گفته بود "بخور نمیری ! امی احتیاجت داره ! " . از فردا صبح کارم شروع میشد و به جز آخر هفتهها , فقط یک روز در هفته کلاس نداشتم . هیچ مدرسهی شبانه روزیای کلاس "مجسمه سازی" نداره اما مدیر مدرسه گفت برای جذب دانش آموزهای بیشتر و متفاوت بودن نسبت به بقیهی مدارس شبانه روزی , دنبال هنر خاصی بوده که بتونه کلاس فوقالعاده برای بچهها بزاره . مشغول چیدن لباسهام توی کمد بودم که در اتاق زده شد , صدای زنونهای گفت : - خانم کوپر ؟ مدیر با شما کار داره ! لباس به دست , در رو به روی خدمهی مخصوص مدیر و معلم ها باز کردم : - باشه , حتما میام ! فقط ... میشه چند لحظه صبر کنید با هم بریم ؟ زن جوون متعجب نگاهم کرد , اما با لحن مهربونی گفت : - پس من پائیین پلهها منتظرتون میمونم , خانم کوپر !
به محض رفتنش , تند تند لباس تنم رو با یه لباس مناسب عوض کردم و همراه زنی که "فلور"نام داشت , راهیِ اتاق مدیر شدم . بعد از در زدن , وارد شدیم . مدیر که یک مرد چهل - پنجاه ساله بود , پشت میز کار سلطنتی نشسته بود و با عینک باریکی که به چشم زده بود , مشغول مطالعه بود . در همون حال , بدون اینکه نگاهم کنه زمزمه کرد : -خوش اومدید خانم کوپر زیر لبی تشکری کردم . فلور از اتاق بیرون رفت و درب بزرگ چوبی رو آروم بست . فضا غرق در سکوت بود . اتاق واقعا سلطنتی بود . پردههای مخمل زرشکی رنگ که پشت پنجرههای بزرگ نسب شده بودن , آدم رو یاد کاخهای انگلیسی مینداختن . مدیر بالاخره کتاب قطورش رو آروم بست و شروع به توضیح دادن کرد : - خب خانم کوپر . شما از این به بعد اینجا رسما یک معلم هستید و در زمانی که برای کلاس مجسمه سازی بهتون اختصاص داده میشه , مسئول همه چیز هستید . از سلامت دانش آموزها تا تربیتشون , در ساعات کاریتون به عهدهی شماست . البته این در مورد همهی معلمها صدق میکنه . منتظر پاسخی از طرف من برای تأیید حرفهاش , نگاهم کرد : - بله , درسته آقای ... - دِیویز هستم - بله آقای دیویز نگاهی کنجکاو به سر تا پام انداخت و به پیرهن مردونهی توی تنم اشاره کرد : - شما همیشه همین پوشش رو دارید ؟ - بله , همیشه . نگاهش رو ازم گرفت و شروع کرد به ورق زدن کتاب : - بسیار خب . از فردا میتونید کارتون رو شروع کنید . *** سر کله زدن با بچهها سخت تر از اونی بود که فکرش رو میکردم . همشون مثل هانا دوستم نداشتن که بخوان به حرفهام گوش بدن ! روز اول کلاسم رو با بچههای سال هشتمی شروع کردم . هنوز چند دقیقه از کلاس نگذشته بود که گل سرسبد و مزه پرون کلاس پیدا شد : - باید میس صداتون کنیم یا مستر ؟ همهی کلاس خندیدن . ابرو بالا دادم . خیلی زود شروع کرده بودن برای اذیت کردن . از پشت میز بلند شدم و با قدمهای آروم به سمت مزه پرون کلاس رفتم : - هر طور که دوست داری باهات رفتار بشه ! میتونم مردونه تنبیهت کنم , یا خانومانه ببخشمت ! دست به سینه بالای سرش ایستادم . پسر جذابی بود برای دخترهای همسن خودش . موهای قهوهای لَختش رو یه وری ریخته بود توی صورتش . با سر انگشت موهاش رو از جلوی چشمهاش کنار زدم که خودش رو عقب کشید و صداش درومد : - از دست مامانم توی خونه خلاص شدم حالا نوبت توئه ؟ - میس یا مستر ؟ - فکر نکن از تنبیه مردونت ترسیدم , اما این کارت کُپیِ مامانم بود ... میس لبخند رضایت نشست روی لبهام . بهم گفته بودن چند جلسهی اول رو اختصاص بدم به آموزش تئوری اما به نظرم این طور نمیشد . تا بچهها گِل و خاک و گچ رو لمس نمیکردن , چیزی از مجسمه سازی نمیفهمیدن ! *** کلاس سال آخریها , آخرین کلاسی بود که روز اول داشتم . به محض ورودم همهمهها و تیکههاشون شروع شد : -برای اینکار زیادی جوون نیستی ؟ -- تو مثلا چی بیشتر از ما میدونی ؟ - شایدم زیادی بِیبی فِیسه ! - لابد میخواد گِل بازی یادمون بده ! همه زدن زیر خنده . به میز تکیه دادم و با یه لبخند به خنده هاشون پایان دادم : - تموم شد ؟ یکی یکی سکوت کردن . دوستانه حرف زدم : - شاید نهایتا هشت - نه سال ازتون بزرگتر باشم اما این دلیل نمیشه چیز زیادی از حرفهی خودم ندونم !


