اما او ناگهان سرش را بلند کرد و به صورتم خیره شد و گفت: «برای چه همیشه از ملاقات من خودداری می‌کنید؟» جواب دادم به خدا اعتقاد ندارم. او خواست بداند آیا من از این مطلب مطمئنم. و من گفتم که تا بحال آن‌ را با خودم در میان نگذاشته‌ام چون این مطلب در نظرم مسئله بی‌اهمیتی می‌آمد. آنگاه او خود را به عقب انداخت و به دیوار تکیه کرد. کف دست‌هایش را روی ران‌هایش قرار داد. تقریباً مثل اینکه با من حرف نمی‌زند خاطر نشان ساخت که مردم گاهی گمان می‌کنند که مطمئن هستند. ولی در حقیقت، این اطمینان در آنها وجود ندارد، من چیزی نمی‌گفتم. او به من نگاه کرد و پرسید: «در این باره چه فکر می‌کنید؟» جواب دادم این مطلب ممکن است. در هر صورت، من شاید به آنچه که حقیقت مورد علاقه‌ام بود مطمئن نبودم، اما به آنچه که مورد علاقه‌ام نبود کاملاً اطمینان داشتم. ‌ ‌ #آلبر_کامو | بیگانه