از این به بعد اگر عمر و سعادت و وقت اجازه بده سعی میکنم قطعه های ادبی شاخص که در ذهن دارم یا تازه میخونم رو با هشتک جادوی ادبیات به اشتراک بگذارم چه شعر،چه داستان.
برای کسانی که علاقه مند هستند که طبیعتا جذابه ،اما برای سایر افراد توصیه میکنم خودشونو از نوشیدن از چشمه حیات بخش ادبیات محروم نکنن مطمئنم اگر ادبیات و مطالعه آثار ادبی فراگیر بشه در جامعه بخش مهمی از مشکلات اجتماعی و فرهنگی ما از بین خواهد رفت .
اینبار قطعه شعر زیبایی از مرحوم مشیری انتخاب کردم که به زبانی ساده در مورد مسائل زیادی صحبت میکنه ،طمع ،بی فکری ،آرزوی محال ،ظلم ،پشیمانی ،خسران ،ناامیدی و شکست به شکل زیبایی تصویر شده در این شعر.
خوش باشیم
پشه اي در استكان آمد فرود تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود كودكي - از شيطنت- بازي كنان بست با دستش دهان استكان پشه ديگر طعمه اش را لب نزد جست تا از دام كودك وا رهد خشك لب مي گشت، حيران راه جو زير و بالا، بسته هر سو راه او روزني مي جست در ديوار و در تا به آزادي رسد بار دگر هر چه بر جهد و تكاپو مي فزود راه بيرون رفتن از چاهش نبود آنقدر كوبيد بر ديوار، سر تا فرود افتاد خونين بال و پر جان گرامي بود و آن نعمت لذيذ ليك آزادي گرامي تر عزيز


