زمان خیلی زود میگذرد ، شاید بار دیگر که در تنهایی خود مطلبی نوشتم آخرین جملاتم باشد. روزی روزگاری در خیابان همراه پدر مشغول خرید بازی میکرو بودم، یادش بخیر ...خخ چه قد زود گذش.

فینال جام جهانی بین آلمان و برزیل 2002 ، با دیدن دروازه بان افسانه ای تیمم ، با شنیدن هر اسم از آلمان و دیدن تصویر بازیکنان شجاع و خستگی ناپذیر ،انگار قرار بود بیشتر یاد بگیرم . بیشتر بشناسم ، نه ... نه ... من عاشق تیم و کشور ومذهبی شده بودم که به پایش گریه ها ریختم . چه شب ها که با باخت و ... تیمم گریه ها کردم.... بایرن و آلمان و ... انگار خون جدیدی در رگهایم جاری شده بود. انتظار............. برای بایرن عزیزم و برای دیدن قهرمانی سی ال سال ها سال ها انتظار کشیدم . پدر فوتبالی ما بایرنی ها هاینکس دوس داشتنی ما را سیراب کرد از جام هایی که سخت انتظارش را میکشیدیم. ساعت سه شب فینال جام جهانی ... لحظه تکرار نشدنی برایمان بود . از شدت خوشحالی نمیدانستم چه کنم. ما آلمانی ها و عاشقان مانشافت برای روزهای سخت همیشه آماده بودیم و با عشقمان زندگی ها کرده ایم. الان نیز به عهد خود وفاداریم و با انتظار در رویای تکرار جام ها و افتخارات بیشتری هستیم. تاریخ ما پر از افتخار و قدرت هس و این تاریخ هنوز در حال نوشتن هس ... ... نوشتن جملاتی که شاید گذر زمان و عمرمان اجازه این را به ما ندهد . ولی بعد ما هم روحمان همچنان این عشق را در خود خواهد داشت.

یه آلمانی عاشق...