با موهای آشفته پشت کانتر آشپزخونش نشسته بود و چنگال به دست , با اسپاگتی توی بشقابش ور میرفت . - چی شده امی ؟ نگاهش رو کشوند روی صورتم . هیچوقت نفهمیدم چرا چشمای این دختر اینقدر غمگینه ؟ نگاهش رو گرفت : - هیچی ... پشت صندلیش ایستادم و موهاشو آروم پشتش جمع کردم . انگشتهام رو که لای موهای نرم و آبیش فرو میکردم , آرامش میگرفتم . موهاشو سه دسته کردم و شروع کردم به بافتن . هر دستهای از موهاش رو که جدا میکردم , یه بوسه روش میزدم . کش پاپیونیش رو از کنارش برداشتم و پائین موهاش رو بستم . صندلیش رو چرخوندم سمت خودم . با دستهام صورتش رو قاب گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم . چشمهاش رو بست و یه قطره اشک از چشمش سرازیر شد . نمیدونستم باید چیکار کنم تا حالش بهتر بشه . دلداری دادن بهتر بود یا حواسش رو پرت کردن ؟ شایدم بهتر بود به حرفهاش گوش کنم . اشکش رو با سر انگشت از روی گونش پاک کردم : - بلند شو بپوش ! با پشت دست چشمهاش رو پاک کرد . باورم نمیشد امیِ جسور , شبیه هانا کوچولو شده بود . دستش رو کشیدم و وادارش کردم که بلند بشه . *** - تا حالا این موقع شب ساحل نیومده بودم ! صداش از سرما میلرزید , دستم رو دور شونش حلقه کردم و به خودم فشردمش : - بهت گفتم خوب لباس بپوش ! امیدوارم سرما نخوری - تو بغل تو جام گرم و امنه ! خندید و لبهای کوچولوش دوباره به هوسم انداخت . ولی حالا فکر میکردم خیلی بیشتر از اون چیزی دوستش دارم که مثل مردهایی که باهاشون بوده , فقط وسیلهی ارضای حس جنسیم باشه . حالا امی برای من بیش از حد ارزش داشت . یه جایی رخنه کرده بود , شاید گوشهای از قلبم . کلاه سوئی شرتش رو کشیدم روی سرش . موهای چتریش هنوز از زیر کلاه مشخص بود . رنگ آبی موهاش با رنگ صورتی کلاهش زیر نور کمی که تو ساحل بود , هارمونی جالبی راه انداخته بود . حس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه . نگاهمو دادم به دریا تا حواسم رو ازش دور کنم , نوک بینیِ سردش رو کشید روی گردنم . حس کردم تمام بدنم کِرِخت شد , سکوت کردم . بی مقدمه حرف زد : - نمیدونم تا حالا با چند نفر خوابیدم , اما از بودن با هیچکدومشون لذت نبردم . بغضش رو قورت داد تا بتونه بهتر حرف بزنه , لرز صداش اما بیشتر شد : - میدونی , وقتی مست میکنم هیچ چیزی نمیفهمم . نمیفهمم چیکار میکنم , کجا میرم , حتی کمتر یادم میمونه شبم رو با کی میگذرونم . اما تو ... اولین کسی بودی که تو هشیاری باهاش بودم ! فقط نگاهش میکردم . دوست داشتم هر چیزی رو که خودش دوست داره بگه , بی اجبار . اما با جمله به حرفهاش پایان داد : : - من بخاطر پول اینکار رو نکردم . اولین بار هم حتی بخاطر پول نبود ... *** - لوکِ خوش تبپ ! سر حال نیستی ؟ - تو هم اگه تمام آخر هفتهت رو توی این قبرستون میگذروندی , دپرس میشدی ! - خوب میخواستی خوب درس بخونی که تنبیه نشی , لوک ! - واااای باز شبیه مامانم شد ... من غلط کردم گفتم مستر , تو از صد تا زن , زن تری ! بهش خندیدم . ابزار توی دستش رو با حرص میکشید روی گِل تا مثلا بهش حالت بده . نشستم کنارش : - میخوای توی درسهات کمکت کنم ؟ - اوف ... دیگه فایدهای نداره ! - چرا ؟ - بابام فرماندهی ارتشِ . قرار بود منو ببره اردوی ارتشی , ولی وقتی فهمید امتحاناتم رو گند زدم , نظرش عوض شد ! - خب وقتی تونستی یکبار نظرش رو عوض کنی , مطمئن باش دوباره هم میتونی ! - لابد یه دفعه با گند زدن , یه دفعه هم با گُل کاشتن ! *** - خیلی خب بچهها ... یکم توی کلاس چشم چرخوندم , یک نفر کم بود : - جمی کجاست ؟؟ همه به هم دیگه نگاه کردن معلوم بود کسی ازش خبر نداره . کلاسهام خوب میگذشت . حدودا هر شب با امی تماس داشتم . جُفتمون داشتیم وابستگی عمیقی نسبت به هم پیدا میکردیم . وارد رابطهای شده بودیم که نه سر داشت نه تَه , اما از بودن با هم خوشحال بودیم . *** نشست روی یکی از صندلیهای توی کلاس و از سرما به خودش جمع شد : - چه کلاس بامزهای داری ! ادمو یاد لبههای چوبیِ توی جنگل میندازه ! چیزی نگفتم و فقط از اینکه داشت با شوق و ذوق حرف میزد لذت بردم : - یوهان راست میگفت اینجاشبیه قصره ! واقعا سر و ته نداره ! - کِی تو با یوهان حرف زدی !؟ - وسط هفته رستوران بودم , شب یوهان منو رسوند خونه . تو راه حرف زدیم - ماشینت رو تازه خریدی ؟ - نه , داشتمش . داشت تو پارکینگ خاک میخورد . دیدم دیگه نمیشه بدون ماشین جایی برم , یوهان برام راهش انداخت ! - هِی هِی پس حسابی با یوهان رفیق شدی ! خندید , شیرین و دلبرانه . حس کردم یهویی دلم ریخت . چرا اینجوری میشدم ؟ چنگ انداختم لای موهام و دور خودم چرخیدم . با صدای ظریفش به خودم اومدم : - چی شد ماتی ؟ دیگه داشت دیوونم میگرد ! مات نگاهم کردم , صدای زنگدارش ... چه بلایی داشت سرم میومد ؟ حتما داشتم دیوونه میشدم ! - خانم کوپر ! جا خوردم و برگشتم سمت در , فلور بود . از دیدن امی تعجب کرده بود . - بله , فلور ؟ - اممم خانم کوپر ... چیزه , اقای ... اقای دیویز تماس گرفتن گفتن تا اول هفتهی دیگه نمیان مدرسه و خواستن شما مراقب چند تا دانش آموزی که موندن تو مدرسه باشید . - مــــن ؟؟ - بـ ... بله ... شما ! - اووفــــ ... دستای امی رو دور بازوم حس کردم : - تو از پَسِش بر میای , خانم معلم ! ***
داستان بی نام - قسمت هفدهم
۱۰۶ بازدیدجمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸ - ۱۴:۵۰


