من خودم ۸، ۹ سالم که بود یه پسر همسایه داشتیم باباش به دلیل شغلش اکثرا خونه نبود، برا همین خالش اکثرا میومد پیششون! خاله  ۲۲، ۲۳ سالش بود! به معنای واقعی کلمه حوری بهشتی بود! منم از شوق خاله اون هی میرفتم خونشون بازی! خاله‌هم از لحاظ پوشش زیاد لباساش اسلامی نبود! یعنی اون لحظات بازی تو خونه اونا بهشت من بود! ارزو داشتم یه بار خالش بغلم کنه ولی خب هیچوقت نشد! همیشه‌هم خوابشو میدیم! ارزو داشتم زودتر بزرگ شم و همین جور خدا خدا میکردم اون ازدواج نکنه تا زن خودم شه! اما وقتی۱۲ سالم شد، خالش با یه ایرانی ساکن سوئد ازدواج کرد! رفت سوئد!