چه ابلهانه بی رحمیم ، چه بی رحمانه بی دردیم چه احمقانه خرسندیم ، که ما هم زندگی کردیم
سال ها رفت و نفهمیدیم ، حتی از خود نپرسیدیم در این پیچ و خم دوران ، ما اصلا زندگی کردیم؟
چه مظلومانه می نالیم ، که ما نحس و بد اقبالیم بسی اقبال باید تا ، بفهمیم اشتباه کردیم
در این زندان تنهایی ، چه آزادانه می گردیم چه ناغافل نمی دانیم ، که آزادانه در بندیم
با خواهش های نفسانی ، می جنگیم و می بازیم چه مغرورانه می گوییم ، که جنگ تن به تن کردیم
در این دعوای بیهوده ، یکی زدیم دو تا خوردیم صد افسوس که در این بازی ، نمی دانیم چند چندیم
اگر سود است می گرییم ، و گر سود است می خندیم چقدر دوز و کلک داریم ، چقدر درگیر ترفندیم
همه چیز را می دانیم ، ما خود علامه ی دهریم ز پرسیدن بیزاریم ، دل آزرده زِ هر پندیم
به فکر آخرت هستیم ، دنیا را تباه کردیم بخارا را سیل برده است ، ما در فکر سمرقندیم
به دنبال فرار از خود ، زمین را زیر و رو کردیم ندانستیم چه می کردیم ، ما گور خود می کندیم
بیست و چند سال بگذشت ، بیست و چند سال باقیست چه خوشبختانه گر رفتیم ، بگوییم زندگی کردیم


