با همون آستین کوتاه به دیدار خدا رفتمو شد
یه جفت صندل پاره ،تیشرت بهاره، رفتمو شد
ره مسجد از خانه ما ،بسی دورتر از میکده ها بود
ز خمسو ز زکاتش والله ندادم ز نداری و ندانم کاری
نه عزایش،نه نمازش، گهی در گذر مطرب و سازش
ژاکت ریش و ریا و تسبیح، بر تن نزدم حافظ رازش
نه نمازش، نه اذانش ، ناحق نبردم به سویی دستی
نه به حجو، نه به خرافات، عدل حق را ادا در مستی
من به پایش در آن ارش، حقیری بودم
محو اصلش، سرم گم چو موری بودم
دوسه روزی فقط خشک ،مست نگاهش بودم
کفر اگر هست ،یه عمرست فدایش بودم
تو چه دانی چه مهری، به ماها دارد
او خدا بود ،که گویی نگاهی تمنا دارد
به من گفت سراپا تمامش، امیدی به ماها دارد
دهنم قفل،پر از شور ، او چه حسی به ماها دارد
باورش سخت ،خدایی، خدایم رفاقت دارد
خود شنیدم، ز دوری ماها شکایت دارد
هرچه دیدم ببینی، به والله حسادت دارد
او چه زیباست، چه خوش خلق، رفاقت دارد
مست اویم ، رفیقی که مهرش عبادت دارد
او دلم را نگه داشت ، چو لطفش ارادت دارد
آخر اما که حیران گشتم، او خدا بود
با من رزل ،خدایم چه حاجت دارد،،



