چند دقیقه بعد , یه زن زیبا رو جلوم ایستاده بود ,  حتی خودمم باور نمیکردم این زن , همون فلور باشه ! جلوی آینه ایستاد و دستش رو گرفت روی دهنش که از تعجب باز مونده بود : - هـــــین ! خانم ...من ... خیلی تغییر کردم ! امی دستش رو گذاشت روی شونه‌ی فلور و بهش لبخند زد : - فوق‌العاده شدی , فلور ! *** - پس یادت نره چی گفتم , فلور ! باید پونزده دقیقه توی اتاق نگهش داری ! مراقب خودتم باش , نیازی هم نیست خیلی خودتو بهش نزدیک کنی که اتفاقای بیش از انتظار برات بیوفته ! لپاش گل انداخت . بیشتر به نظر میرسید خودش هم انتظار چنین موقعیتی رو میکشید ! سمت در بردمش و به پائین رفتنش از پله‌ها نگاه کردم , دوباره یواش صداش کردم , روش رو برگردوند به سمتم , سعی کردم شبیه امی راه برم و زمزمه کردم : - قدم‌های موزون ! خندید , متوجه شد چی میگم . چند قدم راه رفت , قدمهاش رو ضربدری میزاشت , پاهاش از زیر دامنش با اون طرز راه رفتن , هر مردی رو جذب خودش میکرد ! - خب امی ! آماده‌ای ؟ سر تکون داد , کیفش رو برداشتم و دوتایی به سمت در خروجی رفتیم . مثل دزد ها خم شده بودیم و نوک پنجه راه میرفتیم . یه جایی اونقدر خندم گرفت که امی جفت دستهاش رو گذاشت روی دهنم : - لطفا ماتی ! نمیخوای که جفتمون رو لو بدی ؟! از خنده نفسم بالا نمیومد , شصت دستم رو به منظور اوکی گرفتم بالا , دستهاش رو آروم برداشت , نفس عمیق کشیدم سعی کردم خندمو قورت بدم , دوباره راه افتادیم . پنج دقیقه‌ی بعد توی حیاط جلوی ماشینش بودیم . - خب , من دیگه برم ! بای ماتی ! نگاهش کردم , بی خداحافظی کجا میخواست بره ؟؟ لبهام رو چسبوندم روی لبهاش , محکم بوسیدمش , از پشت خورد به ماشین , ولی انگار دردی احساس نکرده باشه چنگ انداخت به گردنمو به خودش فشردم . دستم رو بردم زیر کتش و کمرش رو نوازش کردم . جدا که شدیم جفتمون نفس نفس میزدیم . زیر گوشش زمزمه وار اعتراف کردم : - دوستت دارم امی ***

- وای وای وای پسر تو چرا اینجوری میکنی ؟ بهت میگم جواب میشه گزینه‌ی بی ! - ماتی ؟ میگم تو مطمئنی اصلا به کالج رفتی ؟ واقعا چجوری ؟ - تو خیلی پررویی لوک ! اولا که آخرین بارت باشه ماتی صدام میکنی ! من معلمتم که فقط دارم در حقت لطف میکنم ! دوما , تو چجوری هفت سال درس خوندی ؟ چند نفر رو دیوونه کردی ؟ یکم فکر کرد و بعد آروم خندید : - این یکی رو راست میگی ... هر سال کلی معلم دیوونه کردم ! حسابی هم به شیرین کاریهاش افتخار میکرد ! فکر کنم تهش فقط یه مجسمه ساز حرفه‌ای میشد , نه اون چیزی که پدرش ازش انتظار داشت ! جمی هم به مدرسه برگشته بود . یه روز کلاس که تموم شد , صبر کرد تا همه بیرون برن , بعد سمتم اومد و گفت که اونروز قصد خودکشی داشته , گفت اگه پیداش نمیکردم , رگش رو میزد و تا الان حتما مرده بود . اما باز هم نگفت که چه اتفاقی براش افتاده ! - میس کوپر ؟ از فکر بیرون اومدم : - چیه , دَندی لوک ؟ ( Dandy : خوش تیپ ) به گردنم اشاره کرد : - فکر کنم یکم زیاده روی کردی ! اولش متوجه نشدم چی میگه , اما وقتی دستم رو کشیدم روی گردنم و متوجه جای ناخون‌های امی شدم , بالاخره یه پس گردنی حواله‌ی لوک کردم : - سرت به کار خودت باشه , لوک ؟! خندید , کفری شدم , گوششو گرفتمو از اتاق انداختمش بیرون : - تو آدم بشو نیستی پسره فوضول ؟! - چه خشن ! خب جنبه داشته باش بابا ! - واسه امروز کافیه لوک ! از جلوی چشمم دور شو تا نَکُشتمت ! پله‌هارو پائین میرفت و هنوز میخندید , در رو بستم و بهش تکیه دادم , به پررو بازیهاش خندیدم و چشمم افتاد به کتاب لوک که روی میز کار جا گذاشته بودش ...! *** به کناره گیری از بقیه‌ی معلم‌ها عادت کرده بودم . اخلاقاشون با من زیادی متفاوت بود , منم سعی میکردم بیشتر وقتم رو تنها باشم یا با بچه‌ها بگذرونم . فلور از شبی که با سینی قهوه به اتاق دیویز رفته بود , هر روز آرایش میکرد ! حتی گاهی اوقات میومد توی اتاقم تا براش خط چشم بکشم چون خودش معمولا کج و کوله میکشید . - خانم معلم ! نمیشه یکم پهن ترش کنی بیشتر به چشم بیاد ؟ - چی شده فلور ..!؟ مشکوک میزنی ؟ خندید . رو کرد به آینه و رژ سرخشو به لبهاش مالید . پشت سرش ایستادم , از تو آینه نگاهم کرد : - مستر دیویز امشب برای شام دعوتم کرده ! ابرو بالا دادم , چقدر سریع ! معلوم نیست چجوری دلبری کرده که در عرض یک هفته مدیر مدرسه رو عاشق خودش کرده ! در حالی که این زن سه ساله اینجا جلوی چشم دیویزه و اون تاحالا متوجهش نشده بوده ! *** داشتم توی لبتابم دنبال مدل‌های جدید برای مجسمه سازی میگشتم که از طرف امی تماس تصویری اومد : - سلام ماتی ... موهاش شلخته بود و بند لباس گشادش افتاده بود روی بازوش , فین‌فین میکرد و چشمهاش باد کرده و قرمز بود. - چی شده عزیزم ؟ - میخوام حرف بزنم  - حتما , من گوش میدم  بغض دار صدام کرد : - ماتی ... - جانم ؟!  - مامانم مرد ... سه سال بود که اون زن رو ندیده بودم ... شوک زده , سکوت کردم . گریه میکرد و کنارش نبودم تا آرومش کنم , خودش میون هق هق ادامه داد : - لعنت به همشون , به عشقشون , من خستم ماتی ... با دستهاش صورتش رو پوشوند و چند دقیقه‌ی تمام از پشت دوریبین لبتاب به تماشای گریه‌هاش نشستم .  - من ... من دوستش نداشتم , تمام مدتی که کنارش زندگی کردم عذابم داد , انگار که منو مقصر میدونست , من مقصر نبودم که حاصل تجاوز مردی شدم که عاشقش بود ...