دستهام رو مشت کردم , داشت چی میگفت ؟ از گذشتهی تلخش حرف میزد ؟ - تمام دوران جوونیش رو عاشق اون مرد بود , اما اون لعنتی بهش تجاوز کرد و ماری(مادر امی) منو نگه داشت تا یه روزی بشم بلای جون عشقش . شونزده سال کلفت خونش بودم , همیشه توی عیش و نوش بود و کتک خوردنهاش نسیب من میشد , یه روز همه چیز رو بهم گفت تا منو بندازه به جون اون مرد . باور نمیکردم , به دروغ به ماری گفتم که میرم و ازش اخاذی میکنم , کار میکردم و با بدبختی پول در میاوردم و بهش میدادم و میگفتم جانسون داده , اما یه روز بهم ثابت شد که اون پدرمه , و من برای انتقام گرفتن ازش به عنوان یه تن فروش باهاش خوابیدم . یکسال تموم باهاش بودم و عذاب کشیدم آخرش هم بهش گفتم دخترشم , باورش نشد , آزمایش ژنتیک دادیم و جانسون نابود شد ... بعد از اون تن فروشی شد عادتم , هر شب مست میکردم و تو بغل یکی میخوابیدم که فقط فراموش کنم چی شده و من چرا به وجود اومدم . خونه نرفتم , پیش جانسون نرفتم . پنج سال خودمو میون مردای تنه لش گم و گور کردم و باهاشون بودم که فقط پول الکل شبهام رو برای مستیم بدن . آروم نشدم , باز سراغ جانسون رفتم , شنیدم یه رستوران زده , به اسم من . لج کردم و جایی که نباید تن فروشی کردم . اما اون لعنتی نمیتونست چیزی بهم بگه ... سکوت کرد , بقیش رو میدونستم . دلیل بیرون نکردنش رو از رستوران , دلیل کتک کاری جانسون با اون مرد پشت رستوران , سیلیای که به امی زد . شبی که جانسون به موندنمون توی رستوران گیر نداد , بخاطر امی بود . البته امی نه , اریکا ... *** فکرم درگیر بود , درگیر امی , صبر نداشتم تا اخر هفته بشه و برم ببینمش , دو روز بود که حتی جواب تلفنهامم نمیداد , میترسیدم افسرده بشه , یا خودکشی کنه , باید زود برمیگشتم . گوشیم زنگ خورد : - بگو سم - یوهانم ! خوبی ؟ صداش یکم گرفته بود اما حال خودم بدتر از اونی بود که بخوام حالش رو بپرسم : - کاری داشتی ؟ - اخر هفته میام دنبالت میارمت - نیازی نیست خودم میام - باشه خب من و سم میایم دنبالت - انقدر اصرار نکن یوهان - باشه , پس میام , بای قطع کرد , اخرش هم به زور ازم رضایت گرفته بود . *** کنار جاده ایستادم منتظرشون . کلافه بودم , امی هنوز جوابمو نداده بود . نگرانش بودم . ماشین زرد رنگ کرایهای جلوی پام ترمز کرد . بی توجه به یوهان که سرش رو از پنجره بیرون آورده بود تا سلام کنه , در عقبی رو باز کردم و سوار ماشین شدم . سم که سمت شاگرد نشسته بود روش رو سمتم برگردوند : - چطوری دختر ! - افتضاح , چهار روزه از امی بیخبرم چشمهاش غمگین شد , بی هیچ حرفی روشو برگردوند و یوهان به راه افتاد . این همه سکوت از این زوج مهیج و دیوونه بعید بود . اما حوصلهی فکر کردم به چیزی جز امی رو نداشتم . ماشین دقیقا رو به روی آپارتمان یوهان ایستاد , بی معطلی از پلهها بالا رفتم . یوهان در رو باز کرد , وارد خونه شدم و دنبال سوئیچ موتورش گشتم : - کجاست ؟ یوهان نگران نگاهم کرد : - چی کجاست , ماتی ؟ - سوئیچ اون موتور لعنتیت ! باید برم دنبال امی ! سم مچ دستم رو آروم گرفت و روی صندلی نشوندم و کنارم نشست : - یه دقیقه آروم بگیر دختر ! - من آرومم ! فقط نگران اون دخترم ! آخرین بار گفت مادرش مرده ! چشمهای یوهان برق اشک داشت , برای چی نمیدونم , اون لحظه مهم نبود , جلوم زانو زد و دستهام رو گرفت بین دستهاش : - عزیزم یه دقیقه ساکت باش اینقدر بی تابی نکن ! - چی میگی ؟ اگه بزاری برم آروم میشم ! آرامش من توی خونهی ویلاییش منتظرمه ! اشک یوهان چکید . یعنی چی ؟ الان وقت گریه کردنش نبود من باید میرفتم دنبال نیمهی وجودم . سم بهم نزدیک شد و دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد : - هیـــــش ... امی دیگه اونجا نیست ... جا خوردم : - نیست ؟ کجاست ! لابد دوباره خونش رو عوض کرده ! یوهان دستهام رو بوسید و صدای گرفتش پیچید توی گوشم : - عزیزم , امی مُرده ... قلبم نکوبید , سرم سنگین شد و گوشهام کر . مُرده ؟ مگه تأتره که مرده ؟ دستهام رو از توی دستهاش بیرون کشیدم و از جام بلند شدم : - چرا زر مفت میزنی ؟ خودم چهار روز پیش تمام شب رو باهاش حرف زدم ! سم گریه میکرد , یوهان بغض داشت , سمت در دویدم اما هنوز دو قدم نرفته بودم که دستای یوهان دور کمرم حلقه شد , تقلا کردم : - ولم کن عوضی ! شوخیه بیمزهای بود , به موقع جوابتو میدم , ولم کن میخوام بـــــرم ! سرش رو از پشت چسبوند به کمرم و نشست روی زمین , به اجبار همراهش نشستم اما تلاش کردم از بین دستهاش فرار کنم , سم صورتم رو گرفت بین دستهاش : - آروم باش عزیزم , آروم باش و این حرفش جری ترم کرد , چنگ انداختم به دستهای یوهان , از درد گرهی دستهاش رو باز کرد و تو کثری از ثانیه از خونه زدم بیرون , بیخیال فریادهای یوهان و گریههای سم , سوار اولین تاکسی شدم و سمت خونهی ویلایی امی رفتم . *** وزنم روی پاهام سنگینی میکرد , اینجا خونهی امی بود ؟ پس چرا هیچی ازش نمونده بود ؟ خونهی ویلایی سفیدش با اون شیشههای سرتا سریش , سیاه شده بود , انگار همه چیز آتیش گرفته بود , جزغاله شده بود , دور تا دور خونه رو نوار زرد مخصوص پلیس کشیده بودن . اما این دلیل نمیشد که امی مرده باشه , بی معطلی رفتم سراغ نزدیک ترین دفتر پلیس , وارد اتاق نشده بودم که شروع کردم به حرف زدن : - خونهای که خیابون پایینی سوخته , خونهی امی جانسون , چه بلایی سر خودش اومده ؟ امی کجـــاست ؟ مردی که با لباس فرم پشت میز نشسته بود , جا خورد و از جاش بلند شد و سمتم اومد : - آروم باشید لطفا , شما چه نسبتی باهاش داشتید ؟ - داشتم ؟؟ بگو امی کجاست ؟ - متاسفم اما خانم جانسون توی آتش سوزی کشته شدن ... ***
داستان بی نام - قسمت بیستم
۱۰۳ بازدیدجمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸ - ۱۷:۵۵


