گرچه می خواستم اما نتوانستم پيش خود تصور کنم که حيات جاويد و مشيت الهی انديشه باطلی باشد. درست تر آن است که قائل باشيم به اينکه اين ها همه هست ولی ما نمی توانيم از زندگی جاويد و قوانين آن چيزی بفهميم. ولی اگر فهميدن اين معنی چنين دشوار و حتی محال است، آيا می توان مرا جوابگو دانست که چرا نمی توانم آنچه که به وهم نمی آيد بفهمم؟ می گويند که به همين علت تکليف ما اطاعت است، اطاعت بی چون و چرا و بحث و استدلال. اطاعت از سر صفای ضمير و پاداش اين اطاعت در آن دنيا نصيبمان خواهد شد. ما که حکمت الهی را نمی فهميم غوامض آن را از سر غيظ با مفاهيم خود می سنجيم و از اين راه آن را خفيف می کنيم. ولی خوب، جايی که درک آن ممکن نيست، باز می گويم، جوابگو بودن برای چيزی که توان درک آن به آدمیزاد داده نشده دشوار است و اگر چنين است چطور بر من، به گناه اينکه نتوانسته ام اراده ی حقيقی و قوانين مشيت الهی را درک کنم، قاضی خواهند شد؟ نه، بهتر است کاری به دين نداشته باشيم!

 

بخش هايی از نامه ايپوليت(جوان مريضی چند هفته مانده به مرگ) در ابله داستايوفسکی