یکی دیگر از آن روزهای طوفانی پاییز بود پدرم رو به من کرد و گفت دخترم نگاه کن علف هایی که در برابر باد مقاومت میکنند در هم میشکنند و خورد میشوند ولی انهایی که در مسیر باد سر خم میکنند و کج میشوند سالم باقی می مانند تو نیزمانند اینها باش  با مسیر زندگی همسو شو هرگز سعی نکن در برابر ناملایمات بایستی ، این درسی هست که زندگی به ما میدهد  روزها گذشت و فصل ها عوض شدند  زمستان آمد برف آمد تن کج  تمام آن هرزه علف هایی که سر خم کرده بودند زیر برف و سرما خشک شد و از بین رفت . بهار آمد و سرسبزی با خود آورد  پدرم هرگز سر بلند نکرد و تصویر بزرگتر را ندید آن کاج های بلند بالایی که انجا بودند شاید شاخه هایشان بشکند و برگ هایشان در ناملایمات روزگار بریزد ولی در آخر انها بودند که ماندند .جریان آب ماهی های مرده را با خود میبرد  فصل های بلاخره عوض میشوند باد ها و طوفان ها میگذرند  علف های هرز میمیرند ولی ریشه ها می مانند .

 دل نوشته ی دختر مهتاب